مجموعه داستانی همسفر از منوی ابشاری کنار صفحه با کلیک بر روی "همسفر" قابل دسترسی می باشد. مجموعه غرور و تعصب به صورت کامل و خصوصی برای علاقه مندی که ایمیل خود را اعلام کرده اند انتشار پیدا خواهد کرد.

چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۷

یه روز گرم!!!

عینکمو جابجا می کنم که نور خورشید کمتر اذیتم کنه. دستمالم رو از جیبم در میارم و عرق روی پیشونیم رو خشک می کنم. بعد از یه روز پر کار خسته کننده دیگه همین ترافیک رو کم داشتم که مثل هر روز چاشنی کلافگی هام بشه.
بچه ای با دستمالی که دستشه طرف شیشه ماشین میاد که تمیزش کنه. راننده که اون هم از گرما و ترافیک کلافه شده با بی حوصلگی دستش رو تکون میده و اشاره می کنه که بره. پشت سرش یه بچه دیگه با یه بسته آدامس میاد "آقا بخر چند تا" راننده حوصله ی این یکی رو هم نداره. با غرغر میگه"همینا هستند که فردا پس فردا دزد و قاتل میشند دیگه. یه سری بی سر و پا ولو شدند تو خیابون. هزار تا هم خلاف می کنند". نگاهی به قبض های جریمه ی روی داشبوردش کردم . راننده که متوجه نگاهم شده بود با اشاره به قبض ها گفت" افسرای بی پدر هم فقط می خواند برگه هاشون تموم بشه الکی جریمه میکنند. آخه آدم عاقل برا یه دو متر ورود ممنوع و دوبله و دنده عقب جریمه میکنه؟" سرم رو تکون دادم و خدا رو شکر کردم که راننده محترم خودش اصلا اهل خلاف نبود و درک درست و خوبی از جرم و خلاف و این چیزا داشت.
بالاخره از چراغ بدرنگ تقاطع می گذریم و به راهمون ادامه می دیم. چند دقیقه ای بیشتر نمی گذره که پشت یه چراغ دیگه معطل میشیم.
"اینهمه ماشین تو خیابون چکار میکنه آخه؟" سرم رو به سمت صدا که از ماشین بقلی میاد بر میگردونم ، یه آقای تقریبا چاق یکمی کچل پشت پراید درب و داغونش نشسته . یه عابر با دست اشاره می کنه بهش "مستقیم؟" بدون جواب سرش رو تکون میده و باز هم غرغر میکنه."مسافر کش هفت جدته"و دوباره شروع به غرغر کرد " این مسافر کشا اصلا همه این ترافیک رو درست می کنند"
جالبه، خودش یه ماشین رو آورده تو خیابون اونوقت مونده اینهمه ماشین از کجا میاد؟!!! خدا خودش بعضی از مردممون رو شفا بده. حالا اینکه خودش با ماشینش اومده بیرون ایرادی نداره. خوب دلش خواسته. اما اینکه انتظار داره که هیچ کس ماشین بیرون نیاره که حضرت آقا در کمال آسایش رانندگیش رو کنه دیگه کمال خود خواهیه.
یه ذره دیگه گذشت و توی ترافیک و گرما کماکان عرق می ریختیم و حرص می خوردیم. البته ترافیک و گرما که حرص خوردن نداره. چیزی که حرص آدم رو در میاره رفتار های دیگرانه. البته نه اون راننده هه .
من روی صندلی جلو نشستم بودم و یه آقای مسن و یه پسر جوون هم صندلی عقب. به چراغ بعدی رسیده بودیم و با خودم فکر کردم که دیگه از دست غرغر شنیدن راننده بقلیه خلاص شدم که طبق معمول کمتر از دقیقه ای خیالم راحت شد که حتی یه لحظه هم سوژه ها برای حرص دادن من بیکار نمی شینند.جریان از این قرار بود که یه دختر خانوم خوشگل خوش تیپ و خوش.... (تا همینجاشم که گفتم بازم کلی برام حرف در میارید، بی خیال باقیش) از جلوی ماشین رد شد . یه لحظه از آیینه ی کنار چشمم به آقا مسنه افتاد که دیدم با دو تا چشم خودش و دو تا چشم عاریه ش و دو تا چشم راننده و احتمالا دو تا چشم هر کسی که دم دستش برسه مملوئه محو وجود این دختر خانم شده و چنان داره بر اندازش می کنه که یه لحظه ترسیدم از ماشین بپره بیرون و ....(پدر جان این کارا تو سن و سال شما بعیده) یه نگاهی هم به پسره انداختم و دیدم که داره با موبایلش حرف میزنه و به نظر می رسید که سر یه مساله کاری دعواش شده. دوباره عکس العمل های اون آقای مسن رو زیر نظر گرفتم و دیدم که تا جایی که دیگه گردنش میتونست بچرخه سرش رو چرخونده بود و رضایت نمی داد که بی خیال صحنه بشه و لحظه به لحظه حرکتش رو زیر نظر گرفته. خدایی شانس بود که همون موقع چراغ سبز شد و ماشین راه افتاد وگرنه فکر کنم طرف یه کاری دست خودش می داد. ماشین که حرکت کرد و زاویه دید آقا مسنه هم از بین رفت یواش یواش خودشو جمع و جور کرد و یه استغفرا.. گفت و بعدشم شروع کرد به شخنرانی که جوونای این دوره و زمونه خجالت نمی کشند و حیا ندارند و شرم ندارند و هیچی حالیشون نیست و چیزی رو رعایت نمی کنند و زمان ما اینطوری نبود و (ای تو روح آدم دروغگو. زمان شما اینطوری نبود؟ نبود؟ نه خدایی نبود؟ حالا خوبه شما کافه کاباره داشتیدا. حالا هی میخوام عصبانی نشم دهنمو باز نکنم) بعدم شروع کرد به نصیحت که جوونا باید ایمان داشته باشند و با خدا باشند و از این چیزا. یه نگاهی بهش انداختم. خواستم بگم الان این من بودم داشتم دختره رو می خوردم. ولی نگفتم. چون جوونا بی حیا شدند!!!!!!!!
گذشت و گذشت تا این چراغم به سلامتی سبز شد و به چراغ بعدی رسیدیم. قبل از اینکه به چهار راه برسیم راننده با زور پیچید جلوی ماشین بقلی که از تو لاین خلوت تر حرکت کنه و مثلا زرنگی کرده باشه. اما به محض اینکه نزدیک شد یه ماشین دیگه جلوی خودش پیچید و همین کارو با خودش کرد که راننده محترم!! هم سرش رو از ماشین بیرون کرد و به خوش و بش کردن با راننده خاطی!!! پرداخت. اینقدر با محبت و دلنشین و با احترام صحبت میکردند که کل خیابون مجذوب حرکات این دو تا آدم متمدن ! شده بودند. من که دیدم اوضاع اینطوریه گفتم احتمالا به چهار راه بعدی نرسیده حتا جنگی ، قتلی ، کشتاری چیزی میشه . کرایه م رو انداختم رو داشبورد و از ماشین پیاده شدم. راننده گفت"ئه؟ مگه نگفتی تا ... "(این الان آخر مخفی کاری بود) لبخندی زدم و گفتم "ترجیه میدم پیاده روی کنم. میگند برا سلامتی خوبه. شرم و حیا رو زیاد میکنه، فقر رو هم از بین می بره."
راننده هه که از حرفام سر در نیاورده بود یه نگاهی بهم کرد که انگار یه موجود عجیب غریب دیده باشه و شونه ش رو انداخت بالا و با سبز شدن چراغ حرکت کرد. سرم رو انداختم پایین و رفتم تو سایه که قدم بزنم اما با یه صدای برخرود شدید سرم دوباره اومد بالا و دیدم که ماشینی که سوارش بودم و ماشینی که چلوش پیچیده بود برای سوار کردن یه مسافر خوردند به هم و بعدش که دیگه معلومه دیگه.....

کاش یه روزی می رسید که یاد بگیریم اون چیزی رو که خودمون دوست نداریم رو بر ای دیگران هم نخواهیم و اگه برای خودمون مجاز می دونیم به دیگران هم این حق رو بدیم که ازش استفاده کنند.


۳ نظر:

ناشناس گفت...

اقا ممنون خسته نباشی حامی جان خودت که میذونی من نوشته هاتو دوست دارم بازم وظیقه دونستم ازتون تشکر کنمhasty_jon

ناشناس گفت...

هیچ وقت نمیشه تو تاکسی ارامش داشت..

ناشناس گفت...

مرسی حامی جان،نوشته جالبی بود و به مطلب درست و به جائی اشاره کرده بودی.متاسفانه باید بگم که این مطلب ریشه در کل جامعه داره و دیگه کار از راننده تاکسی و مسافر کش و... گدشته دیگه بیشتر نمیتونم بگم امیدوارم منظورم رو فهمیده باشی.