سلام به همگی. مثل اینکه قسمت این بود که پست دوم هم در مورد همسفر باشه. البته قصد ندارم که در مورد شخصیت ها چیزی بگم. چون اعتقاد دارم که شخصیت ها خودشون زبون دارند و باید بتونند حرفشون رو بزنند. اما در مورد سوالی که کاوه ی عزیز کرد و قبلا هم دوستان دیگه پرسیده بودند یه سری مطالبی رو میگم.
البته قبل از همه باید بگم که این زوایه ی دید منه و کتی عزیز هم مسلما دید خودش رو دازه و از اون جهت هم قطعا حرفایی برای گفتن داره که خیلی هم از حرفای من کاملتره و اگه صلاح بدونه و بعد از برگشتش وقت داشته باشه خودش میگه.چطور شد که همسفر نوشته شد؟
خوب بعد از تموم شدن "آخرین رقص" من و "من ِ او" ی کتی به دللایلی که جای پرداختن بهشون نیست تصمیم گرفتیم که دوباره تو دنیای آروم و بی حاشیه ی خودمون باشیم. خوب در زمان نوشتن اون داستان ها و بعد از اون یه عده بی سواد حرف هایی رو زده بودند و چیز هایی گفته بودند که فقط میشه برای خودشون میشه متاسف بود، چون برای ما که اهمیتی نداشت که حتی بخواهیم جوابشون رو بدیم. ما طبق عادت همیشگیمون کار خودمون رو کردیم و زندگی خودمون رو داشتیم. تا اینکه یکی از شب های دلگیر پاییز ، وقتی خسته و بی حوصله از کار برگشته بودم کامپیوترم رو روشن کردم و مثل همیشه میل م رو چک کردم. با دیدن اسم کتی به عنوان فرستنده میل لبخندی روی لب هام نشست که به اندازه ی رفع خستگی م دلچسب بود. همیشه همینطور بوده.
میل رو باز کردم و متنش رو خوندم و تو یه قسمت متن هم دیدم که کتی در مورد صحبتی که قبلا در رابطه با نوشتن یه داستان دو نفره داشته بودیم، گفته؛ از مدت ها قبل این صحبت بینمون شروع شده بود و اوائل فقط یه حرف گذری بود که بعد ها جدی تر گرفته شد و رفته رفته تبدیل به یه موضوع برای فکر کردن شد. طبق معمول هم ایده ی اصلی این تصمیم با کتی بود که پیشنهاد همچین چیزی رو داده بود. منم که از خدام بود که فرصت نوشتن با نویسنده ی قابل و توانایی مثل کتی رو به دست بیارم تا بتونم از نوشتن باهاش خودم چیزهایی رو یاد بگیرم.
خلاصه ی مطلب وقتی دیدم قضیه جدی شد مسنجرم رو نصب کردم (تا قبل از اون نصب نبود) و به صورت زنده و مستقیم با کتی راجع به موضوع حرف زدیم. همه چیز خوب پیش می رفت و فکر من و کتی هم که کاملا نزدیک به هم بود و اختلاف نظری نداشتیم.
فقط این وسطه می موند یه طرح برای شروع. من اواسط نوشتن آخرین رقص یه طرحی به ذهنم رسیده بود که به همین صورت دو ماشینه بود .کتی هم با طرح من موافقت کرد و چون یه داستان دو وجهی بود به راحتی می تونستیم بدون اینکه تداخلی توی کار هم داشته باشیم بنویسیم. فقط مسله موضوعی بود که باید به این طرح تزریق می شد. موضوعات زیادی توی جامعه ی ما هستش که میشه بهش پرداخت و همچنین موضوعات بکر و دست نخورده ی زیاد دیگه ای هم باقی مونده که فقط باید چشم ها رو باز کرد و دیدشون. همین دور و بر خودمون و در همین حوالی.
بعد از بررسی کردن موضوعات زیادی که وجود داشت چند تا مورد که من و کتی باهاشو آشنا شده بودیم توجهمون رو بیشتر از بقیه جلب کرد. اینکه طریقه آشنایی ما با مهتاب و امیر چی بود چندان مهم نیست. چون خصوصیه. اما کانال بیتا برامون مناسب ترین کانالی بود که به این موضوعات تونستیم دسترسی پیدا کنیم و در ضمن چند تا مساله ی مهم روز رو هم داشت:
1. افراد کلاه بردار و جوانان خام و بلند پروازی که زندگیشون رو وی یه سراب غرق می کنند.
2. زن ها و دختر هایی که از راه قاچاق از کشور خارج میشند و آینده شون چندان مشخص نیست و هزاران خطر تهدیدشون میکنه.
و چندین موضوع دیگه که توی دل داستان گنجونده شده بود و جا به جاش بهش پرداخته شده بود. مثل رابطه ی بیتا و نازی و یا گذشته یه نفر مثل شهاب و مورد های زیاد دیگه ای که تقریبا سعی شده بود از هر قشری از جامعه توش حضور داشته باشه.
خلاصه بعد از بررسی تمام موارد همونطوری که گفتم کانال بیتا و رسیدن به این موضوعات منسب ترین انتخاب به نظرمون رسید و روی همون شروع به کار کردیم.
خوب نوشتن یه داستان دو بعدی اصلا کار ساده ای نیست. چون اگه توی ارتباطاتشون و همچنین حال و هوای قصه دقت نشه و دو خط کاملا جدا به نظر برسه واقعا لوس و بیمزه میشه. چیزی که به ما دلگرم ی می داد این بود که از همون قسمت های اول خیلی ها دنبال پیدا کردن رابطه ها تو دو قسم بودند و نشونه ها رو نگاه می کردند. که تو این زمینه میشه گفت فرزاد از همه با هوش تر بود. اما حتی اون هم با تمام با هوشیش فقط یه چیز هایی به نظرش رسید. چون عملا ما در عین حالی که سعی می کردیم دو قسمت بی ربط نباشند. با دقت تمام نکات مشترکشون رو حذف می کردیم که از نظر نشانه هم ربطی به هم نداشته باشند و از نظر داستانی قابل تشخیص نباشه. اما از نظر حسی برای خواننده قابل قبول نباشه که این دوتا ربطی به هم ندارند. خوب این کار که هم بخوای با ربط باشند و هم بی ربط یه پارادوکس احساسی و معنایی عمیقی رو میطلبه که وقت و انرژی زیادی رو هم میگیره. مخصوصا که نویسنده دو نفر باشند . شاید به جرات بتونم بگم مهمترین چیزی که کمکمون کرد تو خوب در آوردن این قضیه نزدیک بودن حس و فکر من و کتی بود که نگفته حرف هم رو می شنیدیم.
قسمت ها به صورت یکی در میون نوشته شدند. یه قسمت کتی می نوشت و یه قسمت من. و روی هر نوشته شخص دیگه نظر می داد و مواردی که به نظرمون می رسید رو برای ادیت تذکر می دادیم تا اون یکی خودش برطرفش کنه.البته بگم که این وسطه کتی بیشترین زحمت رو می کشید چون ادیت نگارشی قسمت های من رو هم بر عهده داشت و غلط های تایپی و شکل و شمایل نگارشی قسمت های من رو هم زحمت می کشید و درست و بر طرف می کرد. و لبته از همه مهمتر هی حرص می خورد . چون من دیر می وشتم و هر قسمت رو کلی طولش می دادم. ولی کتی دست سریع و تندی داره و خیلی راحت و روون مینوشت. برا همین هی سر نوشتن من معطل میشد. فکر کنم طفلی کتی سر همسفر یه ده دوازده کیلویی کم کرد.
نوشتن این داستان خاطرات خوبی رو برای هر دوی ما داشت. چه شب هایی که با هم دیگه تا صبح چت می کردیم و راجع به موارد مختلف بحث می کردیم تا به یه نتیجه گیری برسیم و برای ه ر قسمت هم ساعت ها صحبت می کردیم طرح هر دو قسمت یا چهار قسمت رو معین می کریم. البته بماند که باز هم به خاطر شیطنت ها و آتیش سوزونی های من دائما جلسه به کتک کاری و دمپایی کشی کتی میرسید.
خلاصه گذشت و گذشت و گذشت. این وسطه هم اتفاقات زیادی افتاد. مخصوصا از بعد از زمانی که شروع به پابلیش کردن داستان کردیم. مسلما حمایت و استقبال بی سابقه ای که دوستان داشتند انرژی خوبی رو به ما داد. اما از طرفی هم سرعت ما رو در نوشتن گرفت چون دیگه برای خودمون نبودیم و مثل قبل باید با ده ها نفر که بهمون لطف داشتند برخورد می کردیم. این قضیه هم خوب و دلپذیر بود هم از طرفی هم وقت آزادمون رو به شدت کم می کرد. ما بعد از نوشتن قسمت بیستم شروع به پابلیش داستان کردیم و بعد از اون هم دو سه هفته ای دیگه ننئشتیم و قسمت بیست و یک رو با وقفه ادامه دادیم. البته تمام سعیمون این بود که آپلود کردنمون منظم باشه که فکر کنم همینطور هم بود و به جز دو قسمت آخر باقی قسمت ها سر وقتش آپلود می شد.
توی اون روز ها شادی ها و غم های زیادی رو دیدم.طبق معمول همیشه سنگ صبور کسانی بودم که از غم هاشون برام گفتند و سعی کردم به عنوان یه برادر هر چیزی که می دونم رو بهشون انتقال بدم. خوشحالم هستم که حرفام تو موارد زیادی نتیجه داشت و این رو توی عمل دیدم و از این بابت بی نهایت احساس رضایت می کنم. البته بماند ک این وسطه کم لطفی هایی هم بود. اما خوب من دیگه عادت کردم و از روز اولی که دستم رو دراز می کنم تا دستی رو بگیرم، می دونم که ممکنه این دست یه روزی هم بر علیه خودم بلند بشه. اما اهمیتی نمیدم و کار خودم رو می کنم. چون ارزشش برام بیشتر از ایناست.
روزای خوب و بدمون گذشت. و این وسطه تنها کسی که واقعا می دونست چی به سر من و کتی اومده و چه فشاری رو تحمل می کنیم و چه میکشیم، فقط خودمون دو نفر بودیم که با حرفامون همیشه نفر دیگه رو دلداری می دادیم و بهش انرژی می دادیم و آرومش می کردیم. یه وقتایی من از کوره در می رفتم و کتی آرومم می کرد و یه وقت هایی هم کتی دلسرد می شد و من بهش انرژی می دادم. البته به دور از تواضع(اینقدر از این چیزا بدم میاد) کتی واقعا کمک بیشتری رو به من کرد تا من به اون.
خلاصه گذشت و گذشت تا رسیدم به پایان این سفر. سفری که من و کتی با هم آغاز کردیم و این وسطا هم همسفر داشتیم و هم مسافر. مسافرا که آخر خط و بعضی هاشون هم وسط خط پیاده شدند و فقط همسفرای خوبمون تا حتی بعد از تموم شدن این سر باهامون موندند.بیخود نیست که میگند در سفر باید دوست رو شناخت.
و اما قسمت های آخر. برای قسمت آخر وقت زیادی گذاشتیم. چون هم سنگین بود و هم نشوتنش برای من و کتی سخت بود و کنار اومدن با اتفاقی که داشت می افتاد برامون دشوار بود.اما با هر زحمتی که از نظر روحی و حسی داشت شروع کردیم به نوشتن. قسمت آخر باید سرعتش از همه قسمت ها بیشتر می شد و مثل یه صاعقه ی سنگین می زد و محو میشد. برای اینکار باید یه نقش و طرح بی نقص میچیدیم. چندین بار طرح هامون رو عوض کردیم و بالا و پایینش کردیم تا بالاخره به اون چیزی که می خواستیم رسیدیم. چیزی که به دل هر دومون هم بشینه.برای نوشتن قسمت آخر دیگه باید از تمام توانایی هامون استفاده می کردیم و کاری که انجام دادیم نوشتن آنلاین بود. یعنی همزمان آنلاین می شدیم و تیکه تیکه شرع به نوشتن می کردیم. توی این مدل نوشتن دیگه وقتی برای فکر کردن و تلف کردن و ادیت و عوض کردن بعدی وجود نداره. باید هر چی هست همون موقع از ذهن بیرون کشید و نوشت. مخصوصا سه چهار صفحه ی آخر که بعد از نوشته شدن هیچ تغییر و ادیتی نداشت و همونطور که نوشته بودیم گذاشتیمش. البته این کار توی یه روز انجام نگرفت و تقریبا چار پنج بار آنلاین دیم تا قسمت آخر رو تمومش کردیم.
وقت زیادی گرفت، سخت بود، ولی بالاخره تموم شد. و شخصا خوشحالم که این تجربه رو به دست آوردم.
جا داره همینجا از کتی نازنین که فرصت همچین تجربه ای رو بهم داد تشکر کنم.کتی جان، همیشه موفق باشی عزیزم.
--------------
پ.ن:
به جان خودم وقتم کمه وگرنه غرور و تعصب رو میفرستادم. گفتم که بابا. یه بار معطل شدن بهتر از اینه که برا هر قسمت جدا گونه معطل بشید.
از دوستانی که کامنت میذارند و از پایه های ثابت چت باکس به خاطر حضورتون متشکرم.
در مورد پست قبلی. من از کسی دلگیر نیستم. اما همیشه اصولی داشتم که هیچوقت ازش نمیگذرم.
!doctype>

۲ نظر:
حامی جان بابت توضیحاتتون ممنون.
با این توضیحات تازه حالا متوجه شدم که جفذر زحمت کشیدین واقعا دستتون درد نکنه هم شما و هم کتی زحمت زیادی کشیدین
من که به نوبه خوذم وظیفه دونستم یه بار دیگه هم از حامی و هم کتی بابت همسفز تشکر کنم
هزاران گل تفذیم هر دو عزیز
hasty_jon
سلام به حامی عزیز
آقا بابت توضیحاتت خیلی خیلی ممنون
ولی آخر من نفهمیدم تخیلی بود یا بر اساس واقعیت
شاد و سلامت باشی
ارسال یک نظر