وای.... فکرشو کردی تا حالا؟ حامی عوض بشه.
یعنی چه شکلی می تونم بشم مثلا؟.
البته در طول تاریخ شخصیت های زیادی بودند که یه دفعه عوض شدند و تغییر شکل دادند(حالا خواستهیا ناخواسته)
یه گروهی برای رسیدن به اهدافشون تغییر چهره می دند و خودشون رو عوض می کنند. مثل گرگ بلا که می خواست شنگول و منگول رو بخوره.
یه گروهی هم برای باقی موندن چاره ای جز تموم شدن ندارند. برای همین دیگه نباید خودشون باشند.مثل هیتلر که می گند یه نفر رو مثل خودش شبیه سازی کرده بوده و هیچوقت خودکشی نکرده.
یه گروهی هم خودشون رو جای دیگران جا می زنند تا بتونند از موقعیت اونا سو استفاده کنند. چون خودشون در واقع هیچی نیستند. مثل (چرا همه ش بریم سراغ مثال های اجنبی؟) مثل قضیه بردیای دروغین.(از توضیحات بیشتر به خاطر سک*30 شدن قضیه معذوریم.
حالا اینکه من عوض شدنم تو کدوم یک از این گروه ها بوده رو دقیقا در جریانش نیستم.اما به گفته بعضی ها که می گند "حامی عوض شده" . خوب لابد عوض شدم دیگه.
گرچه من خودمم هوز نفهیمدم که دقیقا کِی و از کجا و چطوری؟ اما شاید همه ش تقصیر رفیق ناباب بوده.
بی زحمت یکی افکت چهارخونه بده رو تصویر من.به هر حال منم آدمم دیگه. یه لحظه غفلت و یه عمر پشیمانی و این صوبتا.در اینجا جا داره یه بیت شعر رو از شاعر علیه الرحمه بیان کنم که می فرماید:
حامی که اغفال می کردی همه عمر ------------- دیدی که چگونه خود، اغفال شدی!!
با عرض معذرت و شرمندگی از شاعر محترم که شعرش تبدیل یه شعر نو شد و الان احتمالا روحش داره بندری می زنه.
حالا از این بحث ها گذشته ، باید بگم که : نه عزیزان من. من عوض نشدم. اولا اینکه همونطوری که از قبل گفته بودم دیگه تابستون وقت کافی ندارم و نمی تونم مثل سابق زیاد بیام.بالاخره منم باید به زندگی شخصی خودم بیشتر برسم. گرچه با این وجود دیگه بعد از ظهر ها رو حداقل یه بار سر می زنم که.
از اون گذشته چرا بعضی ها عوش شدن خودشون رو به من ربط می دند؟ من همیشه همینطور بودم. از روز اولی که وارد دنیای نت شدم همین برخورد رو داشتم و تا آخرش هم همینطور می مونم. مثل بعضی دیگه نیستم که به خاطر منافعشون هر روزی برند خودشون رو جلوی دیگران کوچیک و خار کنند. بحث رو بازش نمی کنم. من بر خلاف خیلی ها حافظه خوبی دارم که البته به یاد داشتن بعضی چیزاخیلی هم خوب نیست.
اگه میبینی مثل سابق نیستم بدون حتما تو با من مثل سابق نبودی که منم بخوام همونطور باشم. این حرف مخاطبش یکی دو نفر نیستند. مخاطبش تمام کسایی هستند که فکر می کنند من عوض شدم.
پس دنبال ریشه و مقصر و این حرفا نگردید.
چون اگه به من باشه که احتمالا بازم عوض میشم. 
خوب از همه اینا بگذریم این اولین پست روزانه من بود. البته گفتم همین اولش حرفام رو زده باشم که باز حاشیه درست نشه. برای همین با همچین موضوعی شروع کردم. از این به بعد هم در رابطه با موارد روزانه ای که برام اتفاق می افته سعی می کنم یه چیز هایی بنویسم. البته این نوع نوشتن سبک و مخاطبان خودش رو داره. قرار نیست که همه خوششون بیاد. قرار هم نیست که من نوشته های سنگین بنویسم یا متن خارق العاده ای رو اینجا بذارم. می نویسم، فقط برای اینکه خالی بشم. فقط خیلی خوشحال میشم که کتی هم وقت کنه بیاد و بنویسه. اونوقت دیگه عالی میشه.
و اما >>همسفر<<
در رابطه با قسمت آخر حسین جان یه انتقادی وارد کرده بودند که همینجا بهتره جواب بدم که تو دید باشه. در مورد تغییر رفتار شهاب و داریوش. بر خلاف حسین عزیز من معتقدم که رفتار شهاب به هیچ وجه عوض نشهد و بحث دشمنی توی کار اون وجود نداشته. اگه داستان رو مخصوصا قسمت های سی و چهار و سی و پنج رو دقیق خونده باشی دیدی که حتی صریحا اشاره کردمکه با نزدیک تر شدن داریوش و شهاب به مظاهری رفتارهای شهاب هم گستاخانه تر میشه و کنترلش بیشتر از دست داریوش در میره. یا حداقل ده جا اشاره کردم که شهاب مثل یه بچه ست و رفتار های دم دمی مزاجی داره و برخوردهاش بچه گانه و منافعش هم در جهت شخص قوی تره. طبیعیه وقتی پیش داریوشه اون رو قوی تر میبینه و وقتی به مظاهری نزدیک می شند داریوش در نظرش کمرنگ تر میشه. در مورد قسمت آخر هم شهاب خیانتی به داریوش نکرد. اون به وظیفه ش در قبال مظاهری عمل کرد و با تلفن شرایط رو به آدماش گفت که کجا هستند. این وظیفه ی همیشگیش بود که انجام داده و کف دستش رو بو نکرده بود که بد ونه تصمیم داریوش چیه. وقتی هم که داریوش مهتاب رو تو اون وضعیت میبینه خوب باید به یکی گیر بده دیگه. دم دست ترین فرد هم همون شهاب بود. اونم یه دفعه چون اگه میخواست طول بکشه از پس شهاب با اون هیکل بر میومد. مسلما هم تا زمانی که شهاب مشکل نفس کشیدن داشت اگه دست و پاش رو نمی بست برای خودش دردسر درست میشد. از اون گذشته وسط دعوا حلوا خیرات نمی کنند. وقتی شهاب رفتار داریوش رو میبینه مثل یه بچه لجبازی می کنه. و کاری رو که کرده رو به روش میاره که مثلا حرصش بده.
در کل این شهاب نبود که عوض شد. شهاب همیشه این بود. توجه کرده باشید اولین دیالوگشون هم تو قسمت آخر صحبتشون این بود که شهاب گفت "خیلی عوض شدی".
امیدوارم بحث روشن شده باشه اما اگه سوالی بود خوشحال میشم باز هم جواب بدم. و البته مرسی که چیزی رو که تو ذهنت بود رو مطرح کردی.
خوب دیگه. همینا. خوب و خوش باشید.
-----------
پ.ن:
1: قابل توجه دوستانی که سراغ کتی رو می گیرند.کتی جان فعلا در تعطیلات به سر می بره. ایشالا هر وقت بیاد دوباره در خدمتش هستیم.
2: همسفر هیچ دنباله ای نداره. اولش می خواستیم بذاریم اما بعد منصرف شدیم.
3:غرور و تعصب رو دارم ادیت می کنم. اگه طول میکشه ببخشید. اما اینکه یه بار برای کل داستان معطل بشید بهتر از اینه که برای هر قسمتش جدا جدا صبر کنید. قسمت آخر غرور و تعصب رو هم هر وقتی نوشتم همینجا می ذارمش.
4:از دوستانی که میلشون رو توی پست قبلی گذاشتند ممنونم. خیالتون راحت عزیزان. همونطور که گفتم تاییدشون نمی کنم.
یعنی چه شکلی می تونم بشم مثلا؟.
البته در طول تاریخ شخصیت های زیادی بودند که یه دفعه عوض شدند و تغییر شکل دادند(حالا خواستهیا ناخواسته)
یه گروهی برای رسیدن به اهدافشون تغییر چهره می دند و خودشون رو عوض می کنند. مثل گرگ بلا که می خواست شنگول و منگول رو بخوره.
یه گروهی هم برای باقی موندن چاره ای جز تموم شدن ندارند. برای همین دیگه نباید خودشون باشند.مثل هیتلر که می گند یه نفر رو مثل خودش شبیه سازی کرده بوده و هیچوقت خودکشی نکرده.
یه گروهی هم خودشون رو جای دیگران جا می زنند تا بتونند از موقعیت اونا سو استفاده کنند. چون خودشون در واقع هیچی نیستند. مثل (چرا همه ش بریم سراغ مثال های اجنبی؟) مثل قضیه بردیای دروغین.(از توضیحات بیشتر به خاطر سک*30 شدن قضیه معذوریم.
حالا اینکه من عوض شدنم تو کدوم یک از این گروه ها بوده رو دقیقا در جریانش نیستم.اما به گفته بعضی ها که می گند "حامی عوض شده" . خوب لابد عوض شدم دیگه.
گرچه من خودمم هوز نفهیمدم که دقیقا کِی و از کجا و چطوری؟ اما شاید همه ش تقصیر رفیق ناباب بوده.
حامی که اغفال می کردی همه عمر ------------- دیدی که چگونه خود، اغفال شدی!!
با عرض معذرت و شرمندگی از شاعر محترم که شعرش تبدیل یه شعر نو شد و الان احتمالا روحش داره بندری می زنه.
حالا از این بحث ها گذشته ، باید بگم که : نه عزیزان من. من عوض نشدم. اولا اینکه همونطوری که از قبل گفته بودم دیگه تابستون وقت کافی ندارم و نمی تونم مثل سابق زیاد بیام.بالاخره منم باید به زندگی شخصی خودم بیشتر برسم. گرچه با این وجود دیگه بعد از ظهر ها رو حداقل یه بار سر می زنم که.
از اون گذشته چرا بعضی ها عوش شدن خودشون رو به من ربط می دند؟ من همیشه همینطور بودم. از روز اولی که وارد دنیای نت شدم همین برخورد رو داشتم و تا آخرش هم همینطور می مونم. مثل بعضی دیگه نیستم که به خاطر منافعشون هر روزی برند خودشون رو جلوی دیگران کوچیک و خار کنند. بحث رو بازش نمی کنم. من بر خلاف خیلی ها حافظه خوبی دارم که البته به یاد داشتن بعضی چیزاخیلی هم خوب نیست.
اگه میبینی مثل سابق نیستم بدون حتما تو با من مثل سابق نبودی که منم بخوام همونطور باشم. این حرف مخاطبش یکی دو نفر نیستند. مخاطبش تمام کسایی هستند که فکر می کنند من عوض شدم.
پس دنبال ریشه و مقصر و این حرفا نگردید.
خوب از همه اینا بگذریم این اولین پست روزانه من بود. البته گفتم همین اولش حرفام رو زده باشم که باز حاشیه درست نشه. برای همین با همچین موضوعی شروع کردم. از این به بعد هم در رابطه با موارد روزانه ای که برام اتفاق می افته سعی می کنم یه چیز هایی بنویسم. البته این نوع نوشتن سبک و مخاطبان خودش رو داره. قرار نیست که همه خوششون بیاد. قرار هم نیست که من نوشته های سنگین بنویسم یا متن خارق العاده ای رو اینجا بذارم. می نویسم، فقط برای اینکه خالی بشم. فقط خیلی خوشحال میشم که کتی هم وقت کنه بیاد و بنویسه. اونوقت دیگه عالی میشه.
و اما >>همسفر<<
در رابطه با قسمت آخر حسین جان یه انتقادی وارد کرده بودند که همینجا بهتره جواب بدم که تو دید باشه. در مورد تغییر رفتار شهاب و داریوش. بر خلاف حسین عزیز من معتقدم که رفتار شهاب به هیچ وجه عوض نشهد و بحث دشمنی توی کار اون وجود نداشته. اگه داستان رو مخصوصا قسمت های سی و چهار و سی و پنج رو دقیق خونده باشی دیدی که حتی صریحا اشاره کردمکه با نزدیک تر شدن داریوش و شهاب به مظاهری رفتارهای شهاب هم گستاخانه تر میشه و کنترلش بیشتر از دست داریوش در میره. یا حداقل ده جا اشاره کردم که شهاب مثل یه بچه ست و رفتار های دم دمی مزاجی داره و برخوردهاش بچه گانه و منافعش هم در جهت شخص قوی تره. طبیعیه وقتی پیش داریوشه اون رو قوی تر میبینه و وقتی به مظاهری نزدیک می شند داریوش در نظرش کمرنگ تر میشه. در مورد قسمت آخر هم شهاب خیانتی به داریوش نکرد. اون به وظیفه ش در قبال مظاهری عمل کرد و با تلفن شرایط رو به آدماش گفت که کجا هستند. این وظیفه ی همیشگیش بود که انجام داده و کف دستش رو بو نکرده بود که بد ونه تصمیم داریوش چیه. وقتی هم که داریوش مهتاب رو تو اون وضعیت میبینه خوب باید به یکی گیر بده دیگه. دم دست ترین فرد هم همون شهاب بود. اونم یه دفعه چون اگه میخواست طول بکشه از پس شهاب با اون هیکل بر میومد. مسلما هم تا زمانی که شهاب مشکل نفس کشیدن داشت اگه دست و پاش رو نمی بست برای خودش دردسر درست میشد. از اون گذشته وسط دعوا حلوا خیرات نمی کنند. وقتی شهاب رفتار داریوش رو میبینه مثل یه بچه لجبازی می کنه. و کاری رو که کرده رو به روش میاره که مثلا حرصش بده.
در کل این شهاب نبود که عوض شد. شهاب همیشه این بود. توجه کرده باشید اولین دیالوگشون هم تو قسمت آخر صحبتشون این بود که شهاب گفت "خیلی عوض شدی".
امیدوارم بحث روشن شده باشه اما اگه سوالی بود خوشحال میشم باز هم جواب بدم. و البته مرسی که چیزی رو که تو ذهنت بود رو مطرح کردی.
خوب دیگه. همینا. خوب و خوش باشید.
-----------
پ.ن:
1: قابل توجه دوستانی که سراغ کتی رو می گیرند.کتی جان فعلا در تعطیلات به سر می بره. ایشالا هر وقت بیاد دوباره در خدمتش هستیم.
2: همسفر هیچ دنباله ای نداره. اولش می خواستیم بذاریم اما بعد منصرف شدیم.
3:غرور و تعصب رو دارم ادیت می کنم. اگه طول میکشه ببخشید. اما اینکه یه بار برای کل داستان معطل بشید بهتر از اینه که برای هر قسمتش جدا جدا صبر کنید. قسمت آخر غرور و تعصب رو هم هر وقتی نوشتم همینجا می ذارمش.
4:از دوستانی که میلشون رو توی پست قبلی گذاشتند ممنونم. خیالتون راحت عزیزان. همونطور که گفتم تاییدشون نمی کنم.
!doctype>

۵ نظر:
سلام سلام...
ماشالا فک...چه قدر حرف زدی...در ضمن تو آدم پلید همیشه همینی عوضم نمیشی.
و باز در ضمن... من عسل جون ناناز هستم که اینقر خوشگل و قشنگ صحبت می کنم.بشین غرور و تعصب رو بنویس به جای این حرفااااااا.کتک می خوای انگار...
سلام سلاااااااام
مبارک باشه اولین پست روزانه نویسی
فقط یه چیزی
نمی خواین هیچی درباره شخصیت های داستان و ارتباطشون با خودتونو بگین؟
سلام به حامی عزیز
آقا چرا نمی خواین دنباله همسفر رو بنویسین؟
حالا اگر رسمی هم نخواستین بنویسین تو چت باکس یه توضیحی بدین
بابت این تو ضیحاتت هم ممنون
تقریبا قانع شدم ولی زیاد برام ملموس نبود
شاد و سلامت باشید
سلام به حامی گل
پست اول روزانه نویسیت مبارک باشه.
حامی جان من یه پیشنهادی داشتم.میشه یکم در مورد نگارش همسفر و نوع همکاریت با کتی توضیح بدی.واسه من یکی که خیلی جالبه که بدونم شما دو نفر چطور این قسمتها رو با هم هماهنگ میکردید مخصوصا تو قسمت آخر که هر چند خط یک بار نویسنده بین تو و کتی عوض میشد.
اوا من جرا تا حالا اینجارو ندیده بودم؟
برا خودم جای تغجب داره اخه من هر روز این وبلاگو زیرو رو میکنم.
حامی جان هر چند دیره اما به قول بجه ها اولین پست روزانه نویسیت مبارک باشه.
این نوشتتون که خیلی جالب بوذ
منتظر بقیه پستها هم هستیم
hasty_jon
ارسال یک نظر