دست های کوچیک ، ولی یخ زده ش رو از جیبش میاره بیرون و جلوی دهنش محکم به هم میماله و همزمان "ها" میکنه .بعد از اینکه چند بار این کارو کرد دوباره دست هاش رو توی جیبش فرو میکنه و همونطور که ایستاده پاشنه پاش رو سریع تکون میده . برای اینکه اسیر سرما نشه شروع میکنه به زیر لب زمزمه کردن. بخاری که از دهنش بیرون میاد توی از نور مهتابی خرابی که در حال خاموش و روشن شدنه رد میشه و در دل ظلمت بی انتهای شب گم میشه.
قوطی خالی کنار پاش رو با لگدی پرت می کنه توی جوب ، اما صدای برخورد قوطی با یخ دوباره یادش میاره که توی یکی دیگه از شب های سرد زمستونیه.
پاهاش به خاطر راه رفتن زیاد دیگه توانی ندارند.به سمت ایستگاه اتوبوسی که نزدیکشه میره و برف یکی از صندلی هاش رو با تکه مقوایی کنار میزنه و روش میشینه. سرمای صندلی فلزی از لباس کهنه و پر وصله ش رد میشه و تمام وجودش رو در بر میگیره . اما دیگه قدرت سر پا ایستادن رو نداره ، برای همین ترجیح میده که سرما رو تحمل کنه ، ولی دوباره راه نره.
دوباره دست هاش رو از جیبش بیرون میاره و جلوی دهنش به هم میماله و "ها" میکنه ، اما اینبار دستهاش رو به امید اینکه گرم بشه زیر بغلش پنهان میکنه ، جیب های پاره و سوراخش توان گرم کردن دست هاش رو ندارند.
دوباره زیر لب به زمزمه ادامه می ده و همزمان سرش رو به اطرافش می گردونه و سعی می کنه با دیدن دور و اطراف، حواس خودش رو پرت کنه، شاید اینطوری کمتر متوجه سرما بشه.
رهگذرها در حالیکه سرهاشون رو توی شال و کاپشن گرمشون فرو کرده بودند، تند تند در حال حرکت بودند و تا خودشون رو به خونه های گرمشون برسونند و خستگی یه روز زمستونی رو از تنشون خارج کنند. هر کدومشون توی دنیای خودش غرق شده بود و توجهی به اطراف نداشتند. گرچه اون ها پسر بچه ی تنهایی که توی ایستگاه اتوبوس کز کرده بود رو نمی دیدند، اما زیر نظر گرفتن حرکات اون ها سرگرمی جالبی برای پسر بچه بود.هر روز صبح که آقا کریم_همسایه پسر بچه_ اون رو سر این چهارراه می ذاشت تا شب که دوباره بیاد دنبالش ، با رهگذرها سر و کار داشت و دیگه راحت می تونست که اخلاق هر کدومشون رو به محض دیدن بشناسه. بفهمه کدومشون عصبانی و ناراحته و نباید بهش نزدیک بشه یا کدومشون خوشحاله و میشه چند لحظه ای رفت سراغش.
بعد از مدتی دیدن عابر ها براش تکراری میشه و نگاهش رو به ماشین هایی که توی خیابون در حال حرکتند می دوزه . چند دقیقه یه بار هم که چراغ قرمز میشه و می تونه دقیق تر بهشون نگاه کنه و از پشت شیشه های بخار گرفته شون، سواره ها رو نگاه کنه. هر کدوم از ماشین ها برای خودش دنیایی داشت و داستانی، پسرک بعد از اینهمه وقت دیگه این رو خوب متوجه شده بود. توی بعضی ماشین ها شادی و خنده بود و توی بعضی دیگه قهر و دعوا. توی یکی پر از غم بود و یکی دیگه پر از امید .
توی یکی از ماشین ها که پشت چراغ ایستاده یه دختر بچه داشت با دستش روی بخار شیشه خط خطی می کنه . پسرک به نقش هایی که دختر میکشه خیره میشه اما چیزی ازش سر در نمیاره. دختر کوچولو که چند جای شیشه رو پاک کرده بود متوجه یه پسر تنها توی ایستگاه اتوبوس میشه که بهش زل زده . سریع با دستکشش بقیه بخار شیشه رو هم پاک می کنه و با خنده برای پسرک دست تکون میده. انگار توی اینهمه آدم ، فقط اون دختر کوچولو پسرک تنهای توی ایستگاه اتوبوس رو می دید. پسرک سعی میکنه که دستش رو از زیر بغلش بیرون بیاره و جواب دختر رو بده ، اما چراغ سبز میشه و پسرک حتی فرصت نمیکنه که گرمایی رو که توی گلوش شکل گرفته بود رو درک کنه. سرش رو توی یقه ی کاپشن نازکش فرو می کنه تا بلکه گرما رو بتونه بیشتر حس کنه. هر چی هوا سرد تر میشه انگار گرمای توی گلوش هم بیشتر میشد و همراهش یه توده رو حس می کرد که بزرگ و بزرگ تر میشه و راه نفسش رو هم میگیره و گهگاه باعث یه هق هق خفیف میشه. افکارش هم به همراه توده ی توی گلوش بیشتر رشد می کنه، انگار میخواست ریشه همه این ناراحتی ها و بغض همیشه جاری و نا تمامش رو به یادش بیاره.
" دِهَه .. برو دیگه، گفتم که نمی خوام"
جمله ای بود که تقریبا به شنیدنش عادت کرده بود. شاید اگه نمی شنید براش جای تعجب داشت. همیشه پشت چراغ قرمز از کنار ماشین ها رد می شد و گل هاش رو به سمت شون می گرفت تا عطر و بوی بهار رو توی روز های سرد زمستون مهمون لحظاتشون کنه. اما خیلی وقت ها با لحظه لحظه قد کشیدن تصویر خودش توی شیشه هایی که به سمت بالا می رفتند روبرو می شد که یه سد نامرئی رو بین خودشون و پسرک می کشید. انگار از این می ترسیدند که نکنه چیزی از فقرش به اون ها هم برسه.
" آخی ، چه گل هایی؛ یه دونه ازش می خری؟ گناه داره ! "
شاید بهترین و شیرین ترین جمله ای که گاهی می شنید ، همین بود. چون حداقل بهش به چشم یه مزاحم نگاه نمی شد و در عوض ممکن بود که بتونه گلهاش رو بفروشه. هر یه دونه از گل هایی که کم می شد، انگار یه مقدار از بار سنگینی رو که روی شونه های کوچکش قرار داشت رو کمتر می کرد. خرید هر گل برای خریدارش شاید جنبه سرگرمی و یا احساس ترحم رو داشت، اما برایی پسر حکم تامین خرج زندگیش رو داشت. شاید پول یه جوراب گرم برای خواهر کوچیکش بود ، یا یه مقدار غذا برای آشپزخونه همیشه خالی مادرش. پسرک از فکر کردن به اون هم لبخند روی لبش میومد و احساس غرور و می کرد اما نگاه های ترحم آمیز و یا شماتت کننده بقیه راننده ها نمیذاشت که خوشحالیش دوامی داشته باشه.همیشه این حس پنهان که توی وجودش بود ، نفرت و کینه رو جانشین بغض خسته ی گلوش می کرد. نفرت از کی و یا چی رو نمی دونست. فقط همینقدر می دونست که این چیزی نیست که می خواست. پسرک دوست نداشت بهش ترحم بشه. اون داشت کار می کرد. خیلی هم کار می کرد. پولی که پسرک میگرفت به خاطر شاخه های گلی بود که می فروخت ، نه چیز دیگه ای. اون دوست نداشت بهش ترحم بشه یا بهش به چشم یه گدا نگاه کنند. به قول خودش داشت کاسبی می کردو از این راه پول در می آورد.
این چیزی بود که آزارش می داد و حس دو گانه ای رو توی وجودش شله ور می کرد که نمی دونست می تونه از پسش بر بیاد یا نه. تناقض جزئی از زندگی پسرک شده بود و دیگه خودش هم نمی دونست که از چی خوشحال میشه و از چی ناراحت.
"نمی خواد دلت بسوزه، این پولارو می دند به مامان باباشون خرج مواد و مخلاف کنند، از این بچه ها زیادند"
بیشتر از این نمی تونست تحمل کنه. بیشتر از این ظرفیت شنیدن و دم نزدن نداشت.
بعد از اینکه پدرش توی جاده به خاطر یه تصادف کشته شد و وانتش هم کاملا داغون و غیر قابل استفاده شد، مادرش سعی کرده بود که تمام هزینه های بچه های کوچیکش رو با کار زیاد تامین کنه، زن جوونی که فقط بعد از گذشتن ده سال از زندگی مشترکش و درست وقتی که زندگیشون یواش یواش داشت شکل می گرفت، به خاطر بیوه شدن و خرج دو تا بچه ی کوچیکش مجبور شده بود که توی خونه های مردم کار کنه ، اما به خاطر کار زیاد مریض شده بود. پسرک که نمی تونست زجر و سختی کشیدن مادرش رو ببینه تصمیم میگیره که کار کنه و مرد خونه بشه. پسرک خیلی زودتر از سنش بزرگ شده بود، یعنی مجبور شده بود که بزرگ بشه، اما حیف که هنوز جثه ش کوچیک بود و کسی به یه پسر بچه کوچیک و ضعیف کار نمی ده. برای همین هم بر خلاف مخالفت های مادرش میره سر چهار راه ها تا گل بفروشه. قبلا دیده بوده که بچه های هم سن و سالش این کار رو میکنند و تصمیم میگیره که خودش هم این کار رو بکنه تا بتونه پول در بیاره.
پسرک پول هاش رو نه خرج مواد می کرد و نه خلاف دیگه ای. اون فقط می خواست که قسمتی از کار و زحمت مادرش رو کم کنه. پسرک بی گناه و ناگزیر وارد این دنیا و این بازی شده بود و گناهی نداشت. برای همین هم نمی تونست شنیدن این حرف ها رو تحمل کنه. بعضی وقت ها با خودش فکر می کرد که مگه چه گناهی کرده یا چه خطایی ازش سر زده که باید چنین چیزی رو بشنوه. مگه گل فروختن اشکالی داشت؟ اگه کسی نمی خواست بخره چرا باید این حرف رو بهش بزه. گاهی وقت ها حس می کرد که تحمل اون سد شیشه ای بخار گرفته و سری که حتی به سمتش بر نمیگرده و نگاهی که توجهی بهش نمیکنه ، براش خیلی راحت تر از شنیدن حرف هاییه که مستحقش نیست. تنها چیزی که از اون ماشین ها نصیبش می شد بغض آشنایی بود که انگار قصد ول کردنش رو نداشت.
گاهی وقت ها دلش می خواست که جای بچه هایی باشه که توی ماشین نشستند، گاهی دلش میخواست لباس های رنگارنگی مثل اون ها داشته باشه. اگر هم هیچ کدوم اونها رو هم نداشت، گاهی فقط یه تبسم براش کافی بود تا دنیای کوچکش رو روشن و آفتابی کنه.تبسمی که شیرینیش رو تا مدت ها می تونست حس کنه. تبسمی که گهگاه و بعد از دیدن اخم ها و نگاه های بی تفاوت زیاد، شاید نصیبش می شد.
دستش رو بیشتر توی بغلش جمع می کنه و با لبخندی که نا خودآگاه روی لبش اومده ، یاد تبسم پیرمردی می افته که چند روز پیش توی یکی از همین ماشین ها نشسته بود و از پشت عینک ته استکانیش داشت نگاهش می کرد. تبسمی که به اندازه تمام گل های دنیا براش ارزشمند بود. شاید با دیدن پیرمرد ، یاد پدر بزرگ خودش افتاده بود که به جز چند تا سایه محو، چیز زیادی ازش به خاطر نمی آورد. اما همیشه مهربونیش رو می تونست حس کنه.
لبخند پسر پر رنگ تر میشه ، حالا راه گلوش باز شده بود و راحت تر می تونست نفس بکشه. بدون توجه به سردی هوا نفس عمیقی میکشه و توی رویای روز های نه چندان دور خودش غرق می شه. رویای روزهایی که وضع زندگیش خیلی بهتر از بود. روز های آفتابی که توی حیاط کوچیک خونشون می دوید و با اسباب بازی هاش بازی می کرد و وقتی هم که خسته می شد می رفت و روی زانوی باباش می نشست. تکیه گاهی که وقتی بهش نزدیک می شد انگار از تمام غم های دنیا فاصله گرفته. اصلا مگه غمی هم می تونست داشته باشه. اونقدر کوچک بود که شاید فرق بین شادی و غم ر حتی نمی تونست تشخیص بده. خیره به روشنایی موزائیک های حیاطشون نگاه می کرد و توی دنیای کودکانه خودش غرق می شد.
نور تندی که به چشم هاش می خوره و همزمان صدای بوق موتور آقا کریم ، پسرک رو از رویای خودش خارج می کنه و متوجه جایی که نشسته میشه. لای پلک هاش رو باز میکنه و اطرافش رو نگاه میکنه. نه خبری از حیاط خونشون بود، نه از اسباب بازی هاش و نه سایه روشنی از پدرش که بهش تکیه داده بود. فقط یه صندلی سرد و یخ زده توی ایستگاه اتوبوس بود که دورتادورش رو برف گرفته بود و حتی نور مهتابی خراب هم توی نور چراغ موتور آقا کریم که انتظارش رو می کشید ، محو شده بود. پسرک اینقدر زود بزرگ شده بود که دیگه حتی فرصت فکر کردن به خاطراتش رو هم نداشت.
"کاسبی امروز چطور بود؟ راضی بودی؟ "
با سر جوابش رو میده و بدون اینکه چیزی بگه پشت موتور میشینه و دوباره توی افکار خودش غرق میشه. " چطور بود؟ واقعا راضی بود؟ "
موتور آقا کریم زوزه کشان به سمت تاریکی خیابون حرکت می کنه و پسرک هم به همراهش توی دل شب گم میشه.
---------
پ.ن:
1. می دونم که از بچه هایی که سر چهارراه ها هستند ممکنه یک به صد همچین وضعیتی داشته باشه.یا حتی توی کل تهران شاید فقط یه نفر اینطوری باشه ، اما من برای همون یه نفر نوشتم.
2. بالاخره این هم جزئی از زندگیه.
3. ذهنم آشفته بود. برای همین نه تونستم ویرایش کنم اشکالات تایپیش رو رفع کنم(مثل چند مورد فعل که اشتباه شد) و نه تونستم اون چیزی رو که می خواستم آخر سر بنویسم.
4. اینقده نگید حامی دپ می زنه. (من که میدونم تو دلتون می خواستید بگید) تو تعطیلات یه پست شاد سعی می کنم بنویسم.
5. قربون همگی. فعلا.
!doctype>

۶ نظر:
این روزا خوب وبد خیلی باهم قاطی شده..اونقد که صداقت و پاکی یه بچه رو می بریم زیر سوال..
مثل همیشه قلمت زیباست ادم وفتی این نوشته هارو میخونه حسشون میکن.به نظر من این جور موارد درست توی جامعه ما هست اما بازم این خوباشه
بدتر از اینا هم وجود داره.
ممنون حامی جان عالی نوشتی به امیئ روزی که جا معه ما خالی از همچین چیزای باشه.hasty_jon
سلام به حامی گل
آقا واقعا مرسی
خیلی پست قشنگ و قابل فکر کردنی بود
توصیف هات هم کاملا بی نقص بود
شاد و سلامت باشی
سلام حامی جان
مثل همیشه قشنگ نوشته بودی مرسی!
سلام حامی جان
مثل همیشه قشنگ نوشته بودی مرسی!
salam lotfan man ham ghoror o tassob ro mikham.baram befrestid
ارسال یک نظر