مجموعه داستانی همسفر از منوی ابشاری کنار صفحه با کلیک بر روی "همسفر" قابل دسترسی می باشد. مجموعه غرور و تعصب به صورت کامل و خصوصی برای علاقه مندی که ایمیل خود را اعلام کرده اند انتشار پیدا خواهد کرد.

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۷

قسمت سی و ششم و پایانی همسفر

سلام خدمت همگی دوستان عزیز. امیدوارم که حال همگی خوب و خوش باشه.
به دلیل یه سری ایراد ات که توی فروم به وجود اومده بود برای قسمت آخر همسفر توی همین وبلاگ غوغای قلم یه پست اختصاصی ایجاد کردم. چون اون پست قبلی کامنت هاش دیگه خیلی سنگین شده بود و نمیشه راحت بازش کرد. برای همین اگر کسی نظری داره میتونه توی همین پست بگه . البته طبق معمول همیشه هم اگه نظرتون سکوته که سرتون سلامت.
و اما بابت تاخیر در آپ شدن این دو قسمت آخر هم امیدوارم که زیاد اذیت نشده باشید. به هر حال من و کتی هم مثل همه مشکلات شخصی تو زندگیمون داریم که نمیذاره همیشه شش دانگ وقتمون رو برای نت بذاریم.
در هر صورت این شما و این هم
قسمت سی و ششم و آخر مجموعه " همسفر "
امیدوارم که خوشتون بیاد .
در مورد غرور و تعصب هم باید بگم که شاید از اواخر این هفته و یا اوایل هفته بعدی ادامه پیدا کنه. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.
همیشه شاد و همیشه سر بلند باشید.

۹ نظر:

ناشناس گفت...

سلام سلاااام
من الان از امتحان اومدم هنوز داستانو نخوندم فقط خواستم بخاطر قسمت اخر ازتون تشکر کنم..
خووندم بازم میام.

n1m4 گفت...

سلام

خوندم
قسمت آخر رو خوندم

قسمت آخر نوشته ای رو خوندم که زیباترین نوشته ای بود که تاحالا خونده بودم

موجه احساسات توش بیداد می کرد
هر خطش می تونست به اندازه ی یه دنیا داستان قشنگ باشه
واقعا می گم

فوق العاده بود
شاید دراماتیک ترین پایانی که تو یه قصه، چه نوشته چه فیلم چه تاتر و چه موسیقی دیدم و شنیدم و خوندم همین همسفر بود

همسفرایی که واقعا باید این اسم رو از دنیای مادیشون جدا کرد
واقعا زشت و بیرنگ نیست که سفرشون تو یه مسیر جاده ای و خاکی و مادی رو همسفر بودنشون بدونیم؟
امیر و مهتاب همسفر دل بودن
همسفر فکر و روحشون بودن

به جرعت می گم خط خط احساساتی که تو این داستان خوندم قویترین نوشته هایی بودن که به عمرم خوندم
قسمت آخر کولاک بود و نمی تونم الان بیشتر از این در موردش بگم

ولی به همه ی دوستانم می خوام اینو بگم

اینکه بزرگترین و زیباترین چیزی که من از همسفرم آموختم

فداکاری تو عشق

بود

چیزی که دوست دارم خودم با تمام وجودم بش برسم

من همسفرو شاید بیشتر از هر نوشته ی دیگه ای دوست داشتم و رو خوندنش وقت گذاشتم
باش همسفر شدم و از تک تک جملاتش استفاده کردم
شاید بگین الان که داستان رو تموم کردی داغی و فک می کنی دیگه بهتر از این نوشته نمیاد
ولی می دونم که اگه یه سال دیگه نه ده سال دیگه هم ازم بپرسین قشنگترین داستانی که تو زندگیت خوندی چی بوده
می گم

داستان عشق ابدی امیر و مهتاب

( یه نفر هست که می دونم این نظرم رو میخونه، از همین جا می خوام بش بگم خیلی دوسش دارم و تو عشقم واسش چیزی کم نمیذارم )

از نویسنده های این داستان فوقققق العاده زیبا واقعا تشکر می کنم
می دونم که روش وقته فراوون گذاشتن و این در کنار هر چیزی که قرار بگیره ارزشمندتره
وقت برای خلق یه اثر کاملا حرفه ای
ارزشش رو به شدت داره

از همتون ممنونم که حرفای من تو طول همسفر رو تحمل کردین

من احساساتم رو در قبال این داستانه فوق العاده نوشتم


برای تمام شما مهتاب ها و امیر ها بهترین آرزو ها رو دارم


مخلصه همتون
نیما

( کلی گل )

ناشناس گفت...

سلااام سلااام
واقعا ممنونم از وقتی که برای نوشتن این داستان گذاشتین
اول که میخواستم این قسمتو بخوونم قصد داشتم از جاهایی که خوشم اومد کپی بگیرم ولی بعد به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام این کار رو بکنم باید 36 صفحه شو دوباره بذارم
گفته بودین این قسمت اخر هیجانش زیاده ها ولی فکر نمی کردم تا این حد باشه
واقعا قشنگ بود خصوصا 20 صفحه اولش که امیر و مهتاب همو دیدن و داشتن حسشونو بیان می کردن در عین تلخی ولی روبروی هم قرار گرفتنشون شیرین بود ولی کم کم تلخ تر شد...
چیزایی که اصلا فکرشو نمی کردم مرگ امیر و نامردیه شهاب بود..
تک تک جمله ها قشنگ بودن و منو برای دوباره و چند باره خووندشون تحریک میکردن..
دیگه نمی دونم چی بگم جز اینکه قسمت اخر واقعا خووندنی بود...خیلی چیزا داشت..
واقعا دستتون درد نکنه مشخص بود که چقدر واسه این قسمت زحمت کشیدین.بازم مرسی..
البته هنوز تو شک قسمت آخرم..بازم چیزی خواستم بگم میام.

ناشناس گفت...

من سها که پسوردم یادم رفته!!!!
عالی بود ولی .این داستان هنوز تموم نشده!مظاهری بیابد به سزاش برسه.مهتاب باید انتقام بگیره حتی اگه موفق نشه تلاشش قشنگه

ناشناس گفت...

سلام
منم الان خوندم
اما هنوز نمیتونم حسمو بگم
برا من خیلی سنگین بود نمیدونم جرا
از هر دو حامی و کتی تشکر میکنمhasty_jon

ناشناس گفت...

کتی جان،حامی گل.
اول باید تشکر کنم بابت قسمت آخر.و فقط میتونم بگم که عالی بود.واقعا بی نظیر نوشته بودید.تمام حسهای توی داستان رو به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده بودید:حسهای ترس،نفرت ،تعجب،پشیمونی و التماس و در آخر عشق بین مهتاب و امیر.همه وهمه عالی بود.

ناشناس گفت...

سلام
نمیدونم ...چی باید بگم...همون بهتر که چیزی نگم...چون دلیل نمیبینم برای غیبتم.....حامی و کتی عزیز ...خیلی ممنون از داستان زیبایی که نوشتید و به اتمام رسوندید...دستتون درد نکنه

ناشناس گفت...

سلام به همگی
حیف که همسفر تموم شد
واقعا یه شاهکار بود
قبل از اینکه قسمت آخر رو بخونم داشتم فکر می کردم چه جوری تموم بشه بهتره آخر به این نتیجه رسیدم که اگه امیر مهتاب اینا رو فراری بده و بعد از نابود کردن باند خودکشی کنه از همه بهتره و تقریبا هم حدسم به جریان اصلی نزدیک بود ....
یه چیزی که تو این قسمت برام غیر عادی بود اونم دگرگون شدن رابطه امیر و شهاب بود نمی دونم به نظر بقیه هم غیر عادی بود یا نه اما برای من عجیب به نظر می رسید یعنی با توجه رابطشون تو قسمت های قبلی سخت میشد قبول کرد که به همین راحتی به هم خیانت کنن و با هم مثل دوتا دشمن بشن ....
راستی آقا نمی خوایید راجع بهش توضیح بدید........... اینکه بر اساس واقعیت بود یا تخیلی و یا اینکه از جایی شنیدینش یا برای اطرافیاتون یا خودتون اتفاق اتاده بود و ...
راستی یه چیز دیگم می خواستم بگم که تا حالا توجه کردید توی این سه تا خاطره که کتی برامون نوشته تو همشون یه تم مرگ و جدایی وجود داشت که البته هر سه تاش رو هم استادانه به قلم کشیده بود ......
بازم مرسی
شاد و سلامت باشید

ناشناس گفت...

سلام
هیچ کس دیگه اینجا سر نزده؟