قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم
قسمت هفتم
قسمت هشتم
یا
این لینک
قسمت نهم
قسمت دهم
قسمت یازدهم
قسمت دوازدهم
قسمت سیزدهم
قسمت چهاردهم
قسمت پانزدهم
قسمت شانزدهم
قسمت هفدهم
قسمت هجدهم
قسمت نوزدهم
قسمت بیستم
قسمت بیست و یکم
قسمت بیست و دوم
قسمت بیست و سوم
این اهنگ را اواسط قسمت بیست و سوم پلی کنید یا اگر مشکلی بود می تونید از اینجا دانلودش کنید.
قسمت سی و پنجم
قسمت سی و ششم
دوستان عزیز. کامنت دونی این پست رو به دلیل سنگین شدن میبندم. اما اگه نظری در مورد همسفر دارید میتونید توی پستی که با اسم قسمت آخر گذاشتم نظرتون رو بگید.
همیشه شاد و همیشه سر بلند باشید
!doctype>

۹۰ نظر:
کتی عزیز سلام
امیدوارم شادکام باشی .دوست عزیز من از کاربران سایت آویزون هستم
تعریف داستان هات رو زیاد شنیدم
باید قلم زیبایی داشته باشی
اما یه دنیا متا سفم که هنوز سطری از داستان هاتو نتونستم بخونم
دوست عزیز از اون جایی که از فیلتر شکن استفاده می کنم نتونستم هیچیک از داستان هاتون رو دانلود کنم
نه فصل اول و دوم و سوم خاطراتتون
نه داستان من و او
ونه همسفر
نمیدونم دقیقآ مشکل چیه ولی ازتو ن کمک می خوام که به داستان هاتون دسترسی پیدا کنم
پیشاپیش یه دنیا ممنونم
شاد باشید
aylin_honey_lovely@yahoo.com
حامی جان نوبته شماستا D:
مخلصیم
n1m4
فردا قسمت بعدی یعنی قسمت هجدهم آپ میشه. فقط هم همینجا آپ خواهد شد.
دوست عزیز.. برای دانلود کردن و اومد توی این وبلاگ که نیازی به فیلتر شکن نیستش. لینک ها رو بدون فیلتر شکن باز کن
موفق باشی
کتی و حامی عزیز
نمیدونم که من رو میشناسید یا نه. من از روز اول باهاتون بودم و داستانتون رو خوندم.همچنین داستان من او کتی جان واگه اشتباه نکنم یه داستان از حامی عزیز.
در حدی نیستم که بخوام نظر بدم. انقدر نوشته هاتون گیرا و دلنشین هست که چیزی برای گفتن باقی نمیمونه.دوستتون دارم و آرزوی موفقیت روز افزون براتون دارم .از این به بعد میخوام اینجا بیشتر مزاحمتون بشم.
میدونم تو تاپیکتون انقدر سرتون شلوغ هست که وقت سر خاروندن ندارید.من هم اینجا مجال بیشتری برای نوشتن حرف هام دارم و اینجا آرامش بیشتری دارم برای اون چیزی که می خوام بخونم یا احیانا براتون بنویسم.
همین جا هم سلامی عرض میکنم به دوستای خیلی خوبم: نیمایی گلم.کاوه عزیزم.فرید گلم و رامین خوبم و دیگر دوستانی که اومدن اینجا و نظر دادن وبه دلایلی من اسم این 3 عزیز رو دیدم.
دوستدار همگی
ااااا این لینک که گذاشتی مکانی برای جمع شدنه دوستان خیلی کارامده حامی جان
مرسی از زحمتت ;)
حامی به تینا:
سلام دوست عزیز.
امیدوارم که حالت همیشه خوب باشه
خوشحالم که اینجا میبینمتون.
و ممنونم بابت محبتی که داری.
ما هم از این به بعد فقط اینجا هستیم و خوشحال میشیم که حتما حرفهای شما رو بخونیم. خود من و کتی هم دنبال محیط آروم و بدور از تنشی و شادی بودیم که امیدوارم بتونیم اینجا اون رو داششته باشیم و با هم بسازیم.
شاد باشی عزیز
--------
حامی به نیما
خواهش میکنم نیما جان.. گفتم بحثهای مربوط به همسفر رو یه جا ببریم که بشه همه شو دید.
در ضمن در روز های آینده کتی عزیز هم سورپرایزی رو برای من داره که اگه به وبلاگ اضافه بشه دیگه خیلی عالی میشه.
شاد باشی عزیز
من که سورپرایز نمیشم حامی جان
آخه میدونم چیه
مرسی بابت قسمت جدید ها
هیچی هم نمیگم که ناشناس بمونم
چاکریم...............
اما انگار نشد
رامین جا هر چی سعی میکنم بشناسمت نمیتونم.. میشه یه ذره خودت رو معرفی کنی؟
نه بابا سورپرایزش برای منه.. شما که حالشو ببرید
فعلا
سلام به حامی و کتی عزیز
بابا یه ندا میدادید که دیگه نمیاید آویزون، مردم از بس اومدم و دیدم شما نمیاید
بابت قسمت جدید هم ممنون
من رو که میشناسید؟
موفق باشید
سلام به همه....
خیلی خوش اومدین...خوشحالم که اینجا می بینمتون....
آیلین:
عزیزم من برات تا قسمت 17 رو فرستادم...قسمتای بعدی رو به همو حتما می فرستم...
نیما:
آقا خیلی منور فرمودین اینجا رو با حضورتون :دی...
رامین:
شما رو که اصلا ما قرار شد نشناسیم! ما هم اصلا نمی گیم رامین خان خیلی چاکریم داداج!!!
تینا:
ممنون از لطفت عزیزم...خوشحالم که اینجا می بینمت...
علی:
ببخشید علی جان! اومدنمون یهویی شد! حالا اونورم اعلام می کنیم که داستان دیگه اونجا آپ نمی شه... به هرحال ممنون از لطف و پیگیریت...
حامی جان یه عالمه تشکرم به تو بدهکارم برای تمام زحمتات تو این چند روز... خصوصا برای وبلاگ و آماده سازیش... واقعا ممنونم ازت....خسته نباشی...
anti love:
سلام علی جان.. خوش اومدی عزیز
یهویی شد دیگه. حالا میاییم برای خداحافظی اونور. همینطوری بی خبر نمیریم.
کتی جان یه عالمه تشکر رو خودم بدهکارم.. کل کل هم نکن جون داداچ(به قول خودت : :دی )
همین چت باکسی که گذاشتی می ارزید به تمام کارایی که من تو وبلاگ کردم. البته خراب کاری واژه مناسب تریه.=))
man ino testi zadam beinam sitettoon kharabe ya na:D
aha rasti man kaveh boodam:D
سلااااام
چقدر وبلاگتون جاهای مخفی داره خب!تقصیر من نیست خب! باید همه شو امتحان کنم!امشب شب اول تونستم نظر بدم خیلی بی جنبه شدم!شما ببخشید!
کتی خانومی چطوره؟خوبی؟خوش میگذره؟اینجا چقد میشه شیطونی کرد؟نمیدونم امشب چرا من زیادی سرحالم فقط به شیطونی و خرابکاری فکر میکنم!شانس من هیچکی هم نیست!(گریه!)
بگذریم از شوخی،
کتی جونی و اقا حامی از هردوتون بخاطر اینجا ممنون.
فدای همگی.امیدوارم زودی همه بیان اینجا و مثل ایزون اینجا هم شلوغ شه.
به به ببین اینجا چه خبره
جمعه همه جمع بود فقط خرسی باید میومد که الان اینجاست!
اینجا چقدر بهتر از آویزونه
بچه ها هم همگی عضو ثابت تیم وعشق و حال
فقط طراح وبلاگ یه کم بد سلیقه تشریف داره که انتظاره دیگه ای هم نمیرفت!
بازم بر میگردم
مخلص همه هم هستم
خرسی
راستی یادم رفت
میشه بپرسم این سرکاره کتی خانوم کجا تشریف دارند؟
این کتی هرچی مرام و معرفت بود خورده یه آبم روش!!!
خرسی:
آی خرسی خان چی می گی تو؟!! نیومده یه گل زدی به خودمون که!!!
یه سر بیا تو چت تا حسابتو برسم!
نیلویی:
خیلی خوشحال شدم دیدم اینجایی خانمی....
غزاله:
خانم چه عجب شما هم تشریف اوردید! چشم ما روشن!! بیشتر بیا اینورا بابا!
سلام به همه بچه های گل منم اومدم.
چاکر همه دوستان هستم mehdi001
کتی جون وا قعا به من لطف داری.
حامی جون کارت درست درست بود.
سلام کتی و حامی عزیز
مرسی بابت قسمت هجدهم
موفق باشین.
طثلظثذسلام علیکم!!!
یا ا...
چه خبرا؟؟؟؟؟
کتی این قسمت جدید کو پس؟؟؟؟؟؟
قسمت جدیدو بذار ببینیم بالاخره مهتاب دوست دختر داریوش میشه یا نه؟:d
فعلا
مرسی جامی جان بابت قسمت 18.
میخونم ظر میدم هر چند مطمئنا مثل 17 قسمت قبلی عالیه.
کتی عزیز حالا نوبت شماست.
سلام به همه دوستان گل:
kaveh:
نخیرشم شایت ما هیچم خراب نیست کلی هم درسته:P
خوش اومدی داماد جان.
niloyi:
آره بابا تازه میخواهیم علاوه بر جاهای مخفی خروجی اضطراری و زمین بازی کودکان هم بذاریم که متاهلین که میاند تو وبلاگ بچه هاشونو بفرستند اونجا بازی که خودشون راحت داستان بخونند.:دی(کتی جون مرسی که این تیکه رو ازت دزدیدم:دی:دی:دی)
winieh_the_pooh
به به آغاخرسی.. خوبی؟ میبینم که اینجا هم کماکان میتونیم به جنگ با هم ادامه بدیم.. حالا طراح وبلاگ بد سلیقه ست؟ هر چی باشه از توی خسیس که بهتره.. میگممتــــــــا! ببین همدست پیدا کردما... حالا از من گفتن بود. یا بیا از من تعریف کن و به به و چه چه کن یا میگماااااا. :دی
mehdi001:
مخلصات آقا مهدی دو صفر یک. خوبی؟
خیلی خوش اومدی و خوشحالم که اینجا هم دارم میبینمت. چقدر خوبه که دوستای گل و با معرفتمون رو اینجا هم میبینیم و اگه به این جمع خوانندگان خاموش هم اضافه بشند که بهتره. البته اون سایت چون ناجور بود هر کسی عضوش نمیشد اما اینجا کاملا پاستوریزه و بهداشتیه.
خوب آقا.. حال و احوال. مرسی که لطف داشتی بهمون.
kaveh 87:
کاوه من فکر کنم چند وقت یه بار باید تورو زنت بدم که اینقدر هی نیایی حدس بزنی:دی
کاوه:
سلام آقا کاوه. منتظر نظراتت هستم.. شاد بشی عزیز.
وووووووووووووووووای
یه دنیا تبریک به حامی و کتی عززیز
خیلی مبارک باشه
اینجا احساس راحتی بیشتری میکنم
من برم دنبال "همسفر" که دو قسمت عقب افتادم
راستی حامی جان طراحیت عالیه.
اصلا هم مشکلی نداره
به حرفای بعضی از عناصر ضد انقلاب!! اصلا گوش نده..خودم به حسابش میرسم
حال کتی خانومی چطوره؟
کتی جان استکبار یه حرفایی میزد.راست میگه؟؟
خوش باشید اوجگلای من
سلام به حامی و کتی نازنین..خوبین؟منم اومدم....
مهدی 001 :
سلام مهدی جان... خیلی خوش اومدی.. بعدم وظیفه اس که دوستای عزیزمونو اختصاصی دعوت کنیم دیگه ;)
نگین:
خوبی نگین جونم؟ مرسی که اومدی.... آره خانم اینجا راحت تره! اصلا می تونی همین بالش و پتوتو همین وسط پهن کنی تخمه هم بیاری همین جا دراز بکشی بشینی به همسفر خوندن :دی!
مرتضی:
خوش اومدی مرتضی جان... ممنون از حضورت...
کاوه:
جشم کاوه جان... امشب 19 هم آپ می شه...
کاوه 87:
چته تو بچه؟! بذار خستگی دیشب!!! از تنت در بره حالا!!! بعد به داستانم می رسیم :دی
سلام به همگی
الان قسمت هجده رو هم دانلود کردم
میخونم برمی گردم
ممنون
شاد و سلامت باشید
حامی
سلام دوست عزیز
خوبی سلامتی
از لطف شما ما هم خوبیم
حامی جون تو همیشه به من لطف داری.
من واقعا از اینکه میام اینجا و در جمع این دوستای گلم واقعا لذت میبرم.
مرسی بابت ادامه داستان
خوندم عالی بود
کتی
سلام به کتی خانوم گل
خوبی عزیز
خوش میگزره
کتی جون بازم میگم خیلی بهم لطف داری
راستی اگه میتونی و دوست داری یه جور ایمیلتو بهم بگو.
بابت قسمت جدید هم ممنون
هنوز نخوندمش
شاد باشی کتی جون
سلام
نوشته ها زیبا و گیراست ولی چند نکته رو نویسنده محترم فراموش کرده :
یک نویسنده با قلمش ارزشش رو نشون میده و قلمش هست که میتونه اون رو از فرش به عرش ببره و بلعکس.البته از این بابت گویا قلم کاره خودش رو کرده و واسه خودش تو دل مخاطبین جایی باز کرده ولی یه گلایه دارم...من نمیدونم تاخیر واسه قرار دادن داستان ها به چه علته !!! حداقل زمان آپ لود یک داستان 2 روزه که باعث میشه موضوع از ذهن خواننده رها بشه . یک قسمت رو میخونه بماند که دائم به فکره اینه که قبلا چی شده بو. حالا که قسمتی از داستان تمام میشه موضوع به مدت 2 الی 3 روز رها میشه.طبیعتا این تاخیر بازدهی مطلب رو میاره پایین و مخاطب دیگه خودش رو داخله داستان حس نمیکنه و فقط میخونه تا داستان رو تمام کرده باشه.البته فقط یه نظر بود و تاکیدی بر درستی حرفم ندارم.
باز هم تشکر میکنم و امید وارم همیشه شاد و سلامت باشید.
نگین:
سلام نگین جان..خوبی؟ خیلی خوش اومدی به اینجا. بعضی از این عوامل نفوذی خیلی سعی کردند که با سنگ ها و پاره سنگ ها و بمب و موشک و خمپاره و این چیزا من رو از طراحی اینجا مایوس کنند. ولی موفق نمیشند. حالا بماند که خودم منم این کد ها رو از جا دیگه کش رفتم و فقط دو سه تاشو اونم با برنامه تازه درست کردم. اما برای اینکه حال اون بعضیا گرفته بشه بازم اضافه میکنم.
راستی منتظرما
مرتضی:
سلام آقا مرتضی گل.. خیلی خوش اومدی. منتظرت بودیم.
حسین :
حسین جان پس بدو بخون که نوزده هم رسید. منتظر نظراتت هستم
مهدی:
سلام آقا مهدی... لطف رو شما به ما داری.. خیلی خوشحالم که اینجا دوستان بدون تنش و توی محیطی شاد دور هم هستند.
شاد باشی
ناشناس:
سلام دوست عزیز و خوش اومدی. از لطفی هم که داشتی سپاسگذارم.
راستش این وبلاگ تازه راه افتاده و کارهای زیادی برای مرتب کردنش داشت. در مورد داستان هم یک روز در میون آپ میشه .راستش از نظر سرعت تندتر از این نمیشه ادامه داد. گرچه اگر هر روز آپ میشد بهتر بود.
نظر شما هم محترم. سعی میکنیم فواصل یک روز در میونمون به هم نریزه.
سلام به کتی خانوم گل گلاب
خوبی استاد؟
کتی قسمت 19 رو خوندم
یه چیزی رو می خوام رک بگم
ببین کتی
من تو و حامی و ارا رو به عنوانه بهترین نویسنده های نت می شناسم
یعنی رو نوشته هاتون قسم می خورم
می خوام بدونی که چقد عاشقه قلمتم
حالا فک کن با این همه استادیت تو نوشتن
هر قسمت نسبت به قسمته قبلی داری زیباتر می نویسی
یعنی این قمست رو که خوندم
اون حس های قشنگ بینه امیر و مهتاب
اون حرفای قشنگ
اون اولین نگاه های عاشقونه
اون موقع که دو نفر استارته باهم بودنشون خورده می شه
و اون حسی که دارن رو به زبون میارن
انقد زیبا نگاشتی که هر خواننده ای رو میخکوب می کنه
بخدا از دیشب تاحالا 3 بار خوندمش
اصا اگه قسمت های قبل فوق العاده بودن این قمست یه چیزه ماوراالطبیعه بود
خیلی خوشحالم که خواننده ی نوشته ایم که دو تا استاد دارن روش قلم می زنن
بازم ممنون
کلی گل واسه جفتتون
نیما جان ممنونم ازین همه لطف و توجهت.... امیدوارم لایقش باشم...
راستی من یادم نرفته قرار بود که تحلیلیم رو خاطرات من بنویسیا!!!!
سلام
خسته نباشین
ممنون به خاطر وقتی که میزارین
n1m4
نیما جان عالی تحلیل کردی... این کتی واقعا استاده.. خلاصه باعث خوچحالیه است که داریم با کتی خانوم مینویسیمD:
فرید:
قربونت فرید جان. دور همی با دوستان خوش میگذره.. چرا که وقت نذاریم ؟؟؟؟؟
سلام
خوندم مثل همیشه عالی
ممنون
راستی این کدهای تاییدی چقدر سختن
شاد و سلامت باشید
واقعا همه قسمتها تا ایجا یک طرف این قسمت نوزدهم هم یک طرف.
کتی جان واقعا عالی نوشته بودی.پر از احساس وواقعگرایانه.من که کاملا خودم رو تو همون فضا حس کردم و حتی میتونستم خودم رو جای اون دو نفر(مهتاب و امیر) بگذارم.واقعا ممنون و خسته نباشید به تو دوست عزیز.
و اما آقا حامی گل!!
من که به شخصه اصلا نمیتونم صبر کنم واسه خوندن قمت جدید.چون داستان هر دو نفر داریوش و مهتاب به جاهای جالبی رسیده.
فرید:
سلام فرید جان... خوبی؟؟؟
ممنون که میای و سر می زنی...
شاد باشی
حسین:
ممنون حسین جان از لطفت...
در مورد کدهای تاییدی هم درست می گی.. خیلی چیز چرت و بی خودیه.. حالا اگه بشه حتما یه کاریش می کنیم...
شاد باشید
کاوه:
ممنون ل
از تعاریفتون کاوه خان.. شرمنده می کنین...
راستی منم دیگه صبر و طاقت ندارم که حامی زودتر قسمت جدیدو بذاره :دی!
امشب آپ می کنه عزیز...
شاد باشید
حامی:
حالا توام هی بیا منو شرمنده کنا!!! منتظر قسمت جدید هستیم استاد :دی
کتی و حامی عزیز
بابت ادامه قسمت جدید ممنون
لبهایی که هنوزغرق در ابدیت یک بوسه بودو هنوز هم می سوخت...
عالییییییییییییییییی
مرسی حامی جان
کم پیدا شدی کتی خانوووووووم
حامی جان عالی بود...
بابا نگفتی ما قلبمون ضعیفه بهمون شُک وارد میشه.تا الان داریوش بود چطوری شد امیر؟.:))
من نگفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من نگفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من اونور نگفتم این دوتا عشقه هم بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایییییییییییییییییییی من نگفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وایییییییییییییی حامیییییییییییییییی
شما دو تا انگار تو قسمت 19 و 20 می خواستین با شوکه وارده به خواننده هاتون همه رو بکشید تا از دستمون راحت شیدددددددد
ولیییییییییی نه ببم جاننننننننننننننننننننننن
ما تا آخرششششششششش هستیممممممممم
من نگفتمممممممممم امیر همون داریوشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایی گفتمممممم
یعنی یادمه از قسمته 10 ام 11 ام به بعد پیشه خودم می گفتم یعنی می شه مهتاب و داریوش عشقه هم باشن و این سفر آخرش باعثه به هم رسیدنه دوبارشون بشه
حامی عزیز ببین
یعنی یه تیکه هایی تو این قسمت 20 بود
که فوق العادههههههه بود
اونجایی که بال بال زدنه امیر رو واسه وروده کسی که تا اون لحظه ما نمیشناختیمش ( چون داریوش داشت اینارو تو ذهنش مرور می کرد ) ترسیم می کردی فوق العادههههههههههه بودددددد
یه چی بیشتر از فوق العاده
واییییییییی
وقتی نوشتی می دونستم پشته سرم نگاهش روم سنگینی می کنه
واییییییییی یعنی خدااااااا بود اینجا
وووووووووووووووو
مهتاب بود.... مهتابه شبای تار من بود
واییییییییی حامیییی با همون چماخت میزنم تو سرت اگه یه دفه دیگه اینجوری به من شوک وارد کنیییییییی
بذار باورش کنیم. نه تو خوابی نه من
یا امام 14444444444444
اینجاست که آدم تو احساس و عشق به کمال می رسه
قطره در برابر دریا جلوه ای نداره خانوم عزیز
یعنی این دیالوگا فوق العادن حامی
مطمئنم خیلی روشون کار کردی
ووو بلاخره
لب هایی که هنوزغرق در ابدیت یک بوسه بودو هنوز هم می سوخت...
وای وای وایییییییی چقد قشنگن
راستی انقد ذوقه رسیدنه این دو تا بهم داشتن یادم رفت در مورد اون خونهه تو راور بگم
چقد قشنگ فضاسازی کردی
با هر تیکه ای که اضافه می کردی به توصیفه خونه یه تیکه مثه پازل یه تیکه از خونه تو ذهنه من شکل می گرفت
کل کلای بینه داریوش و شهاب هم خیلی باحال بود
مخصوصا همون اول صبی که هنوز از خواب بلند نشده داشت تیکه مینداخت :)))))
خلاصه ی کلاممممممممممممم
کتی
حامی
تو این قسمت های آخری که آپ کردین
قبلا سنگه تموم می ذاشتین
الان حس میکنم از این همه وقت و ابتکاری که سره نوشته این اثر می ذارین ما خواننده ها باید آب بشیم و خجالت بکشیم
برا اون سایتی متاسفم که چنین بزرگا و اساتیدی رو به همین راحتی از دست داد
بازم مرسی
مرسی
مرسی
( کلی شکلکه گل )
نیما جان ارادتمندیم...
آقا میگم یک ذره بیشتر هوای خودت رو داشته باش و مواظب خودت باش.
اینجوری که هیجانت میره بالا خطر داره واست عزیز دل برادر.
کاوه
سلام به حامی و کتی نازنین ... بابا شما دوتا تو این دو قسمت گل کاشتین واقعا عالی بود...خیلی قشنگ داریوش و مهتاب به هم ربط دادین...زودتر ادامه بدین که ما ادامه میخوایم....
نیما:
سلام نیما جان... بابا اینقدر به خودت فشار نیار خونت می افته گردن حامی و کتی...(دی:)
ارادتمند
حسین:
حسین جان کدهای تایید رو برداشتم
کاوه (ن.م)
کاوه جان ممنون از لطفت آقا فکر کنم من ایندفعه باید با نوشته ها قرص قلب و فشار خون و اکسیژن بفرستم. منم نگران حال نیما شدم.
اما راجع به امیر و داریوش توی قسمت 22 توضیح دادم. ولی خوب معمولا کسایی که میرند تو این دار و دسته ها با اسم خودشون وارد نمیشند.
بازم ممنون از همراهیت.
n1m4;
نیما حان حالا بیا بکش.. بابا من اگه نپیچونده بودمت که میخواستی کل داستان رو لو بدی که.
اما در کل خوب حدس زدی.. ایول داری.
از تعریفات محبت آمیزت هم ممنونم. وقتی میبینم با این دقت متن رو میخونی کلی انرژی میگیرم. مرسی.
در مورد وقتی هم که گفتی روی تیکه ها میذارم خوب آره. انرژی زیادی ازم میگیره. البته اون تیکه ها که خودش میاد. اما کلیت همچین متنهایی نوشتنش سخته و مسلما همکری که با کتی عزیز دارم خیلی کمکم میکنه
بازم مرسی از همراهیت
مرتضی:
مرسی از لطفت مرتضی جان. من خودمو بکشمم قسمت بیست به نوزده کتی نمیرسه
سلام
حامی جان بابت قسمت جدید ممنون فوق العاده بود
بابت کدهای تاییدی هم مرسی
کتی منتظر قسمت بعدی هستیم
شاد و سلامت باشید
نیما:
چطوری آقا نیمای گل؟؟؟؟ دستت درد نکنه بابت این تحلیل قشنگی که رو قسمت 20 حامی کردی... واقعا همینطوره.. منم خودم بارها قسمت 20 رو خوندم... برام هم هیجان داشت هم خیلی لطیف و قشنگ بود به نظرم... خصوصا اون جمله ی آخرش که دیگه همگی موافقین که محشره!!!
خلاصه که ما کلی خودمونو کشتیم که بتونم هم به اندازه ی کافی هیجان بدیم به ماجرا هم میزان غافلگیریشو زیاد کنیم... کلیم هی قلقلکمو میومد راجع به لو دادن یه چیزایی بعضی وقتا که بچه ها یه حرفایی می زدن... مثلا یادته که شهاب اومد گله کرد که چرا اصلا از عشق داریوش تعریف زیادی نشده و حتی اسمشو نگفتیم! برای یه همچین سوال و نقدی من و حامی واقعا مونده بودیم چی جواب بدیم!!
به هرحال ممنون ازینکه اینقدر لطف داری و با دقت می خونی هر قسمت رو نیمای عزیز...
کاوه ن م:
چطوری کاوه خان؟ بابا چیکارش داری این بچه رو!!!(نیما رو می گم!!) بذار ذوق کنه ما هم کلی انرژی می گیرم :دی :)
مرتضی:
ممنون از لطفت مرتضی جان...خوشحالم که خوشتون اومده... ادامه هم چشم! دیگه باور کن زودتر از یه روز درمیون نمی شه!
حسین:
حسین جان اینم قسمت جدید...
برای کدهای تاییدی هم دست حامی درد نکنه. هرکاری بهش می گیم سه سوت انجامش می ده.... مرسی حامی جونم :-*
anti_love:
تو چطوری علی جان؟ بابا یکیتون بیاد پطرس کاری کنه منو از شر این کتابا و امتحانا راحت کنه منم بیشتر پیدام می شه و از سر و کول این وبلاگ بالا می رم!!!
امین:
ممنون از اطفت امیر جان و مرسی که همراهی می کنی...
از اسمم تعجب نکنید به انگلیسی بزنید آشنا می زنم براتون
کتی جان پطرس خوب... استغفرالله حالا من می خوام مودب باشم نمیذارید دیگه... آخه پطرس انگشت...لااله الاالله....
راستی مرسی بابت قسمت جدید وای بازم این بیتا باعث شد ماجرا نصفه بمونه ها...
شدفه مخرث جان!!!
حالا شما از کل اون حماسه ی پطرش فقط همون یه قسمت اتگشتشو... استغفراله... فقط همونو یادته؟!!! عجبا!!!!
خوب حالا نمی گفتم پطرس می گفتم حسین فهمیده خوب بود؟! از توی اونم که یه حرفی در می اوردی که!!!
سلام به کتایون و حامی عزیز به خاطر نوشتهای واقعا عالیتون از هر دو عزیز تشکر میکنم.اسم من هستی 26سالمه تقریبا هر روز به اویزون برای خوندن نوشتهای دوستان سر میزنم خیلی وقته با سایت اشنام اما این دومین نظر هست که میدم اومیدوارم جسارت منو ببخشید.من به جز همسفر/اخرین رقص حامی و خاطرات من و او کتی رو خوندم اگه زحمتی نیست میشه بگین شما تا حالا چند تا نوشته دارین و من چطور میتونم همه نوشتهاتونو داشته باشم ممنون میشم ازتون.یه سوال هم از کتی وحامی عزیز داشتم میشه بگین شما که انقد خوب مینویسین چند سالتون هست و اهل کجا هستین و مجرد هستین یا متاهل ببخشید خیلی فضولی کردم اگه صلاح میدونین جواب بدین ممنون میشم
کتایون:
کتی جان وقت کردی یه ذره خالی ببند در مورد من. من خودمو بکشم بیستم به پای قسمت نوزده شما نمیرسه استاد.
علی آنتی لاو: شدفه مخرث:
علی جان شما هم فقط ببین ما چی میگیم یه مورد توش پیدا کنا=)) زندگی نداریم به خدا=)) میدونی. من فکر می کنم شما خبرنگار بشی خیلی خوب میشه. چون همچین میری از هر کار این بازیگرا و خواننده ها و اینا سوژه در میاری مجله بترکه.
hasty_jon
سلام هستی جان. خیلی خوش اومدی. و خوشحالمون کردی که نظر دادی. من علاوه بر اونهایی که شما گفتی غرور و تعصب که الان دارم توی وبلاگ میذارم و ساده مثل صبح رو هم نوشتم که البته اون رو هم بعدا خواهم گذاشت. کتی عزیز هم که خودش حالا میاد و میگه. عزیز شما میتونی از طریق همین وبلاگ پیگیری کنی و ما هم نوشته امون رو به تدریج اینجا می ذاریم.
در مورد سوالتون هم باید بگم که سن من مثل سن خانوم ها مشخص نیست اما نیمه ی بیستم. حالا بالا و پایینش مهم نیست خیلی. در مورد تجرد و تاهل هم باید بگم که البته غرور و تعصب که خاطره خودم هست رو اگه بخونی متوجهش میشی. مجردم.
دیگه همینها. برای چت باکسم ساعتهای شلوغ وبلاگ مثل بعد از ظهر ها اگه بیایی بچه ها بیشتر هستند و میتونی باهاشون زنده چت کنی.
بازم نیما فک زن
شرمنده همتونم بخدا
ولی دو کلمه در مورد قسمت 21 بگم و گورمو گم کنم
کتی جان خیلی خیلی خشنگ بود
حالت های سهیل و مهتاب که جفتشون پشته تل می خواست اون یکی رو بپیچونه
یا استرس بیتا از اینکه سهیل پیداش کنه رو فوق العاده به قلم کشیدی
اون تیکه که مهتاب خیلی جدی می گه همه چیو حواله بده به ...
بعد بیتا می گه ... کجا بود این وسط
واییییییییی
مهتاب خیلی جدیییییییی :
دمه دست ترین فعلا ماله مش کریمه ،...
واییییییی :)))))))))))
از خنده مرده بودم این تیکه
خیلی باحال اومدی کتی
صحبتای مهتاب و مامانش پشته تل هم خیلی بامزه بود. تابلوه که این دختره همون مامانه. جفتشون اهله کل کل ان :))))
اون امانتی مش کریم هم مشکوک می زنه ها !!!!! :دی ( پول بوده حتما دیگه )
حالا نکته مهم اینجا میمونه : سهیل پشته تل که با مهتاب حرف می زد. تابلو بود هیچ جا از مهتاب کم نیوورده. یعنی خیلی احتمالش زیاده که اون حرفای آخر که مثلا می خواست مهتاب رو بپیچونه هم از رو قصد اونجوری گفته باشه. من که خیلی شک دارم به اینکه سهیل و نازی در تماسن. حالا تا ببینیم ادامه داستان چی میگه
این دائم الموبایل به دست بودنه نازی خدایی خیلییییییییییی جا بحث داره. یه جایی گافش معلوم میشه. حالا ببینید p-:
البته حرفی که در مورد عشق زدو فکره مهتاب رو هم خوند خیلی معنی داشت. جزو جمله هایی بود که شاید یه جوری دگرگونیه جامعه ی امروزیه مارو نسبت به احساسات دختر و پسر نشون می ده
شاید به خاطر همچین نگاه ها و تفکراتیه که آماره طلاق هر سال تو کشورمون داره می ره بالا
من که خیلی از بیانه این جمله برای توصیفه یه گوشه ای از شخصیته نازی خوشم اومد
من همیشه وقتی یه متنو می خونم. خیلی دوست دارم که نویسنده به یه شکلی بتونه فضای اتفاقه سکانساش رو بهم خوب منتقل کنه تا بتونم تو ذهنم هم زمان با خوندن جریان رو هم پیش ببرم. اینکه می گم کتی و حامی استادن واقعا یه تعارف عادی نیست. یه حقیقتیه
تو همسفر دقیق بشین. ببینین واقعا یه جاهایی یه تک جمله هایی اوردن که خیلی به باورپذیر بودنه قلم کمک می کنه
مثلا همین جمله ی ( لیوان کفی رو آب کشیدم و گذاشتم سر جاش ). خوب این جمله رو اگه کتی نمی نوشت هم واقعا هیچ فرقی نمی کرد. چون وسطه بحثه مهتاب و بیتا بود. ولی با همین تک جمله ها یا حتی گاهی تک کلمه ها فضاسازی و اتفاقات رو به خوبی برای خوانندشون جاری می کنن.
من الان چند قسمته بدجوری دنباله اینم که چرا امیر و مهتاب الان دیگه با هم نیستن. شاید یکیش همون قرار ملاقات کذایی با مظاهری بوده باشه. ولی خوب حتما علت های دیگه ای هم داشته
تو این قسمت هم مهتاب گفت که تنها اشکالی که از نظر خودش داشت بی پولیش بوده. کتی و حامی فک نمی کنم مستقیم اشاره کرده باشن که چرا امیر و مهتاب از هم جدا شدن و تو قسمتای بعد معلوم میشه ولی چیزی که برام مبرهنه اینه که بیشتره قضیه سره همین شرکت و طمع واسه پوله بیشتر بوده
آقاااااااااااا
تیکه ی خیلی خفنهههههههههه این قسمت که دیگه همه متوجه شدید کجاش بود
وقتی مهتاب کلمه ی مظاهری رو گفت
بیتا اومد حرفی بزنه که یه دفه موبایل زنگ خورد و بعد از صحبت هم که بیتا ماجرا رو یادش رفته بود
البته این جا یه چیزی برام جالب اومد
اونم اینکه تو داستان داشتیم که : انگار ماجرای امیر هم یادش رفته بود که منم از خداخواسته دیگه یادش نیوردم
ولی واقعیت این بود که بیتا در مورد مظاهری می خواست چیزی بگه و ماجرای مظاهری یادش رفته بود
به هر حال این تیکه برا من خیلی سوال داشت که امیدوارم هر چه زودتر تو قسمتای بعدی جوابمو بگیرم :دی
خوب بازم عذر می خوام که فکم زیاد کونتور انداخت
کتی جان عالی نوشتی دیگه
نگا کنید دوستان
18 قسمت نوشته شد
پایه و اساسه یه شوکه بزرگ به خواننده ریخته شد
تا قسمته 19 به وجود اومد و پشت سرش قسمته 20 که هر دو قسمت جزوه غافلگیر کننده ترین و قشنگترین قسمت های داستان بودن
قلمه کتی و حامی که تو این قسمت ها با تفاوتی با قسمت های قبلش نداشت
ولی چون قسمت های قبل روتین تر بودن
در مقابل این دو قسمت که هم از نظر احساسات و هم از نظر فضا و حال و احوال داستان خیلی جذاب بودن و در کناره این حالات قلمه زیبای کتی و حامی هم بود عادی تر به نظر می رسیدن
حالا هم شاید قسمت 21 به بعد شاید تا چند قسمت دیگه باز روتین بشه و هی تو هر قسمت یه نکته هایی برا ما روشن بشه تا دوباره تو یکی دو قسمت یه شوکه بزرگه دیگه
خلاصه حرفی که این وسط می مونه
اینه که حامی و کتی اونقد قشنگ نوشتن و اونقد وقت صرفه نوشته این داستان کردن که خواننده ها هم باید یه گوشه ای محبتشون رو جواب بدن
حامی و کتی عزیز عالی بود
مشتاقانه منتظر قسمت های بعدی هم هستیم
بازم ممنون
( کلی گل )
نیما جان یه نکته خیلی جالب و خففففففففن :
"دو کلمه در مورد قسمت 21 بگم و گورمو گم کنم"
به نظره من خودت یه وبلاگ درست کن و شروع کن به تحلیل جز به جز داستان ها . هم استعدادش رو داری هم مطالبی که میگی خیلی مفیده . (ما خیلی مخلصیم !!! )
کتی و حامی ممنون کارتون خیلی عالیه
سلام کتی خانومی و اقا حامی
وای من الان سه قسمت اخر رو خوندم
الان کلی ذوق زده شدم.
بلاخره ارتباط شخصیت ها اشکار شد. ذهن منو که خیلی در گیر کرده بود!نیست خیلی کنجکاوم!می خواستم زود بفهمم .
نوشته ها و جمله ها و فضا سازی ها تو کل داستان خیلی خوبه ولی 19.20 به اوج رسیده بود. جمله های قشنگی توی این دوتا قسمت بود البته هر قسمتتون از این جمله ها داره ها.
هیجانات مخملی.ترکیب قشنگی بود. راستش منم با خوندن ماجرای عشق این دوتا از همین هیجانا گرفتم!
برای خودم که خیلی وقت بود گم شده بودم..
انگار خودمم به اون روزای سرخوشی گذشته ی خودم حسودیم می شد!
تو کل داستان برای شروع رفتن به گذشته از جمله های جالبی استفاده میکنین.اونقد که ادم وسوسه میکنه مثل اینا برگرده و مو به مو گذشته شو مرور کنه .
توی اون نگاه تاریک و سنگینش دلم می خواست یه نشونه ای از خودم پیدا کنم.
چشماش حالتی بود که نمی فهمیدمشون.
صدام دیگه طاقت موندن تو قفس حنجره امو نداره.
صدای گرمش و حرفای شیرینشو با گوشم نمی شنیدم کلمه به کلمه اش سر می خورد تو دلم و قلبمو گرمتر میکرد...
سعی می کردم خودمو تو خلسه ی حرفای شیرینش غرق کنم..کتی جونی الان من دارم تو خلسه ی این جمله ها و توصیف های قشنگ غرق میشم..
بوی عجیبی تو ماشین پیچیده بود حامی من با خووندن این جمله نمی دونم چرا فکر کردم رانندگی شهاب کار دستشون داده !و الان باید ته یه دره ماشینشون اتیش گرفته باشه!
تیکه هایی که داریوش نثار(!) شهاب میکنه واقعا بامزه ان.من که کلی می خندم
یه چیزایی توی زندگی ادم هست که هیچ وقت نمیشه فراموششون کرد. مثل "اولین ها"...
اولین بازی،اولین دوست،اولین روز مدرسه،اولین معلم...اولین شیطنت.. اولین عشق و از همه هیجان انگیز تر: "اولین قرار"
بد جوری ذهن ادمو به اولین ها درگیر کردی...
زلال عشق رو می شد توی نگاهمون جستجو کرد و درش غرق شد..
این چشمامون بود که بین ما خاطره ساز شده بود..
و دلمون می خواست که اون لحظه ها رو به ابدیت وصل کنیم..اما اون بوسه هم مثل هر چیز دیگه ای توی این دنیا پایانی داشت و پایان اون باید میرسید..
حس خوبی نسبت به این جمله داشتم ولی هرچی فکر کردم نتوستم جمله ای پیدا کنم که حسمو منتقل کنم.یه چیزی به ذهنم رسید میگم نخندینا! جمله ارزوگونه و حسرت ناک قشنگی بود.
راستش برای من خیلی جالب و لذت بخش بود که یک اتفاق خاص که برای دو نفر افتاده و از زبون هر دو نفر به تصویر کشیده شده رو بخونم .
قسمت 18 هم که داریوش داره از اغاز عشق و تجربه حسی تازه میگه قشنگ به تصویر کشیده بود..
حسی قشنگ از پایان سردرگمی..حس به تکیه گاه رسیدن برای به پرواز در اوردن احساس..حس پیدا شدن در صد پیچ و خم کوچه ی احساس.. خیلی خوب شیرینی این حس رو با این جمله ها منتقل کرده بودی اقا حامی..
وای خب ببخشید اینقدر حرف زدم! اخه من از اول داستان منتظر این رابطه ی بین شخصیتها بودم که بهش برسیم بعد نظرمو در مورد داستان بگم و این چند قسمتو باهم خوندم دیگه کلی جوگیر شدم ببخشین ..
ممنون از هردوتاتون که هستین و می نویسین..
کتی:
کتی جان بحث حسین فهمیده رو نیار وسط که دوباره ماجرای زیر و حامی و اینا پیش میاد. ای، بی، سی، دی دی دی دی
حامی:
بدم نمیگیها حامی جان ، تازه اینجا هم برای تمرین کردن جای خوبیه....پس مواظب حرف زدنتون باشید....
نیما:
نیما جان منم واقعا با پیشنهاد ناشناس موافقم! تو بیا یه وبلاگ بزن کلن بشین به تحلیل کردن! اینقدر قشنگ و دقیق و مو به مو همه چی رو تحلیل می کنی و مد نظر قرار می دی که من یکی می مونم حیرون!
در مورد حواله دادن بعضی چیزا به بعضی جاها باید بگم که یکی از اصول اولیه ی زندگی اصلا همینه جون داداچ!!! اگر بتونی به همچین جایی برسی دنیا گلستان می شه :دی(البته من خودمم حالا حالاها مونده به این مرحله برسما!!) ولی خوب اگر می شد به همچین جایی رسید واقعا خوب بود...
درمورد همه ی شکیات و احتمالاتی که دادی هم مطمئن باش به زودی سر از همه اشون در میاری...
شخصیت نازی رو هم واقعا خیلی خوب تحلیل کرده بودی و من و حامی بعد از مشورت با هم دقیقن می خواستیم یه همچین القایی از شخصیت نازی تو ذهن خواننده ایجاد کنیم و خوشحالم که تو اینقدر خوب گرفتی این موضوع رو!
در مورد فضا سازی و تعاریفت هم واقعا می تونم بگم ممنونم و خیلی خیلی خوشحالم که تو اینقدر دقیقی و به این نکات ریز هم توجه می کنی...
ممنونتم نیما جان... و مطمئن باش همین توجه ها و ریز بینیاس که کلی به من و حامی انرژی می ده.. من خودم هربار می بینم برامون زیاد نوشتی و نظراتتو گفتی واقعا خوشحال می شم.. اینو گفتم که بدونی حرفات واقعا برامون ارزش دارن و دیگه ازین تعارفات نکنی!
همیشه شاد باشی عزیز
ناشناس:
ممنون از همراهیتون دوست عزیز... پیشنهادتون هم برای نیما واقعا درست و به جا بود!
شاد باشید
نیلویی:
دخمله می بینم که توام کلی مارو شرمنده کردی و حسابی زدی تو کار ریز بینی و نکته سنجی!
ممنون از اینکه وقت گذاشته بودی و یه سری از جمله های متنو جدا کرده بودی... به هرحال یه حسهایی برای توصیف شدن در عین سخت بودن گاهیم خیلی روون و ساده به زبون میان و نوشته می شن... ما هم سعی کردیم جوری منتقلشون کنیم که هم واقعی و باور پذیر باشن هم قشنگ و تاثیر گذار... خوشحالم که تا حدودی موفق بودم (و البته حامی خان استاد کاملا موفق بودن! :دی)
تو قسمت 18 هم نیلو جون دقت کردی که حامی کلن اصلا یه شعر گونه گفته!حس به تکیه گاه رسیدن برای به پرواز در اوردن احساس..حس پیدا شدن در صد پیچ و خم کوچه ی احساس...
کارش درسته دیگه جوونور! :)
به هرحال از توام ممنون نیلو جان که اینقدر دقت داری و برای بیان نظراتت این همه وقت می ذاری...
شاد باشی عزیزم
شدفه- مخرث:
می گم علی جان این اسم کلن بیشتر بهت میادا!! این اولا! دوما که توام فقط تو زیر و رو باشا!! عجب بساطی داریم ما با تو!! حامی راست می گه! تو باید بیای بری تو این مجله ها که مال سلبرتیا هست کار کنی!! همچین خوب براشون شایعه می سازی و پول به جیب می زنی که دو روزه نونت تو روغنه!!
شاد باشی
یا الللللللللللللللللللللللله
روسریتون رو سرتون کنید که خرسی وارد میشود
به به ببینید کی اومده!
چه دسته گلی!(درست بخونیدا)
واقعا صفا آوردم!
حال همهگی خوب هست انشاالله؟
احوالات حامی خان چطوره؟خوش میگذره؟ما رو نمیبینی خوش هستی؟
درضمن قسمت 19 و 20 هم اصلا قشنگ نبود!!هی عشقولانه بازی در میارید شماها! یعنی چی این سوسول بازیا؟الان طلاق و طلاق کشی مد شده! شماها چرا از زمونه عقبید؟خودتون رو آپ گرید کنید
همگی خوش باشید
خرسی
به به کتی خانوم هم که تشریف دارند!!
کتی اگه من تورو گیر بیارم اونوقت من میدونم و تو !!!
مخلصیم آبجی
سلام
قسمت جدید هم خوندم مثل همیشه عالی بود
خب جریان داستان هم معلوم شده دیگه مثل اینکه قراره به خوبی و خوشی تموم بشه و داریوش و مهتاب با هم از بندرعباس برگردن سر خونه زندگیشون
ایشالله به پای هم پیر بشن
شاد و سلامت باشید
سلام مجددبه دوستان گلم حامی و کتی عزیز ممنون به خاطر نوشتهاتون وافعا عالی مینویسین دستتون درد نکنه افتخار اشنای با حامی عزیز نصیبم شده اما تا خالا این افتخار در مورد کتی عزیز نصیبم نشده البته منتظر هستم کتی عزیز هم منو تحویل بگیرن برای حامی و کتی عزیزم ارزوی بهترین روزهارو دارم شاد و موفق باشید.
ba salame mojadad khedmate dostane golam hami va katayone aziz.azhar do aziz be khatere neveshtehaye khobeton kamale tashakoro daram.eftekhare ashnayi ba hamiye azizo dashtam ama in eftekhar dar morede katayon jan hanoz nasibam nashode.omidvaram katayone aziz ham mano tahvil begiran.bara hardo aziz arezoye behtarin lahzeharo daram shad va movafag bashin
yadam raft benevisam kalameye karbariye man (hasty_jon)hastesh ama ba nemidonam chera ba in kalame nazaratam darj nemishe bara hamin az kalameye karbariye nashenas estefade kardam
yadam raft benevisam kalameye karbariye man (hasty_jon)hastesh ama ba nemidonam chera ba in kalame nazaratam darj nemishe bara hamin az kalameye karbariye nashenas estefade kardam
با سلام مجدد خدمت حامی و کتی عزیز.قسمت جدیدو هم خوندم وافعا عالی بود تنها کاری که در مورد نوشتهاتون از دستم بر میاد اینکه ففط میتونم بگم یه دنیا تشکر دستتون درد نکنه عالی مینویسین.امیدوارم همیشه شاد و موفق باشین.کتی جان میشه یه لطفی کنی و بگی شما به جز همسفر و خاطرات من و او کتی چه نوشته دیگه داری ممنون میشم اگه لطف کنی و جواب بدی.حامی جان از شما هم بابت فسمت جدید تشکر میکنم.کتی و حامی عزیز امیدوارم همیشه موفق باشی(منhasty_jon(مزاحم همیشگی هستم.
کتی و حامی جان بابت ادامه ممنون
الان همه تا اسمه منو می بینن می گن
اهههههههههههههه باز این مسخره اومد
D:
بابا خوب تعریفیه خداییششششششش
مگه نمی بینید دارن می ترکونن؟
لازمه ازشون سپاسگذاری کنم دیگه
حامی خان قسمت 22 رو نوشتی
گل نوشتی
بابا دستت درست
چقدر قشنگ معنا می بخشی به دیالوگات
یه دیالوگه ساده رو انقد زیبا می نویسی که تاثیرگذاریش چندین برابر میشه
خوب حالا برم از اول این قمست
یه دلستر برداشتم تا تو حموم بخورم
آقا یه فازییییییییی میده خدایییییییی
آبه داغ رو باز کنی
بری زیره دوش
دلستر بگه پق
یخ هم باشه
بری بالا
روحت پر می کشه خدایی
حامی جان عادت داری ریزترین نقاط یه فضایی که برا خوانندت می سازی رو تشریح کنی
بابا دست از سره حموم دیگه بر می داشتی
D: اون حموم رو یه جوری به قلم کشیده بود که آدم حس می کرد پشته کامپیوتر که نشسته یه دوش بالا سرش قرار داره D:
اون یادآوریه لحظه های قشنگ دورانه کودکی واقعا لذت بخشه و چه جایی بهتر از وقتی که آدم ریلکس زیره دوشه آب داغه
(;
گذشته ها گذشته بودن و به جز حسرت چیزی ازش باقی نمونده بود
چقد قشنگه که آدم در هر دورانی از زندگیش یه جور حس و حال رو تجربه می کنه در دوره ی بعدی به حسرته اونا می پردازه
حسرته دورانه بچگی
حسرته دورانه جوونی و حسرته عشقه از دست رفته
حسرته دورانه سپری شده ی میانسالی
و حسرته گذر هر ثانیه در پیری
چه قد زیباست که هر احدی رو این کره ی خاکی هیچ دلبستگی ای که نداشته باشه. ولی جای مادر تو دلش یه نوع دلبستگیه آرامش بخشی رو به آدم هدیه می ده
چه قشنگ نوشتی که : تو لحظاتی که به عزیزی فکر می کنی با امواجی که می فرستی باعث می شی که اون هم به تو فک کنه
واقعا این اتفاق برای خوده من بار ها و بارها افتاده
این تیکه از این قسمت رو که خوندم یاد خاطره های قشنگه تلپاتی واره خودم افتادم
شاید یکی از نشونه های بزرگمرد بودنه امیر و اون تعریفاتی که مهتاب ازش می کرد رو تو یه دیالوگ آوردی
دیالوگی که نشون می داد امیر برای اسمی که مادرش براش انتخاب کرده چه قدر احترام و منزلت قائله
اسمی رو که دوست نداشت لکه ی تیره ی کثافت کاریهای تو اون شرکت به اون سرایت پیدا کنه
و این یه جور احترام به شخصه خوده آدم محسوب می شه
چه خوبه که وقتی دست به تصمیمه نادرستی می زنیم اول ببینیم اون تصمیم در شان اسم و شخصیت ما هست یا نه
نتیجه ی اون تصمیم می تونه هاله ی سیاهی رو دوره ما پخش کنه یا نه
حامییییییییی
من یه تیکه از این قسمت رو متوجه نشدم
بم توضیح می دی؟
یه جا نوشتی که بعد از تموم شدنه تلفنم گوشیم رو از رو تخت برداشتم و رفتم تو حیاط که به شهاب تو درست کردنه جوجه ها کمک کنم
بعد داریوش می ره تو خاطراتو
وفتی میاد بیرون شهاب می گه که گوشیت رو داخل جا گذاشته بودیو داشت تو سرو کوله خودش می زد( که منظور گوشیست )
ولی مگه داریوش از رو تخت برش نداشته بود و با خودش آورده بود تو حیاط؟
نمیدونم شاید من این قسمت رو متوجه نمی شم
یه توضیحی می دی حامی بم؟
مرسی
خوب برگردم به داستان
وایییییییییییییییییییییییییی
ده چماخ بخوره تو سرت حامی که دیگه انقد واسه یه جاهایی از نوشته مایه می زاری که آدم دوست داره صد مرتبه اون قسمت رو بخونه :
یه لحظه بی اختیار دوباره یاد گذشته افتادم. من هم همراه جوجه ها سوختم و توی دود غلیظ روبروم غرق شدم و باز هم به سفر رفتم. سفری به دیار عشق. دیاری که فقط خرابه ای ازش باقی مونده بود که گهگاهی هم از گوشه و کنارش دودی بلند می شد . دودی که حاصل سوخن عشقمون بود.
من واسه این پاراگراف حرف هاااا دارم
نمی شه راحت از روش گذشت
اولین مطلب اینه که واقعا شبیه سازی هایی که تو زندگی با خاطراتمون به وجود میاد خیلی جالب میتونه بی اختیار مارو سوق بده به سمته اون خاطرات
یکیش همینه دودی بوده که داریشو رو کشونده به سمته خاطراتش
یا به قوله خودش غرق شدم توش
به سفر رفتم
و واقعا هم همینطوره
زندگیه ما
از همون لحظه ی اول تا آخر
می تونه به یه سفره خیلی طولانی بدل بشه
که هر مقطعی از اون یه سفر کوچیکه
یه سفری که نه تنها نباید به انتهاش به تنهایی فکر کرد بلکه باید از مسیر اون به تمام و کمال لذت برد. هر چه استفاده ی ما از این مسیرمون به هدف بیشتر باشه. طوله مسیر به نسبته همون اضافه می شه
سفر عشق می تونه بی پایان باشه
همه چی به خودمون بر می گرده. به اینکه چطور شوروعش کنیم. چطور ادامش بدیم . و چطور توش حل بشیم و اونو یه تیکه ای از خودمون بدونیم
دیاری که فقط خرابه ای ازش باقی مونده
من واقعا دوست دارم به طور مستقیم تو قسمت های بعد به جداییه امیر و مهتاب اشاره بشه
واقعا می خوام بدونم چجوری اون عشقه خالص و ناب به جایی کشیده شده که امیر از اون به خرابه ای یاد می کنه که گهگاهی هم از گوشه و کنارش دودی بلند میشه
دودی که حاصله سوخته خشقمون بود
شاید این دود همین کارو شغله لعنتی بوده باشه. نمی دونم . شاید بعدا معلوم بشه
تمام اون قسمت های یادآوریه خاطرات واقعا قشنگ بود
زیبا به قلم کشیده شده بود و یه چیزی که اون وسط به عنوانه مرواریده اون یادآوری می درخشید اون توضیحی بود که در مورده رابطشون داده بودن
- امیر جان
- جان دلم
...
اینو می گم
خیلی زیبا بود که دو طرف یک رابطه بتونن حسی رو بسازن که انقدر بالا و تو اوج باشه که بقیه به داشتنه اون حس غبطه بخورن
این شاید آرزوی هر انسانی باشه
یکی دیگه از قشنگ ترین قسمت ها هم
مهتابم. دوست دارم
منم دوست دارم
میدونید چه قد خوبه که علایقمون و حسی که به اون علایق رو داریم بتونیم با عشقمون قسمت کنیم
ابرازه عشق هم یکی از اون علایقه
حامی واقعا این قسمت ها رو فوق العاده نوشتی
تمثیلی که از اسمه مهتاب و امیر به وجود آوردی خواننده رو میخکوب می کنه به خدا
ضمنا. اون غرور جوونیه امیر واسه کم نذاشتن در برابر مهتاب هم زیبا بود
اون دیلوگای قشنگ واقعا اینو می رسونه که هر دو طرف به احساساته هم تا چه حد احترام می ذارن
خوب حالا به قسمته حرفای داریوش و شهاب که برسیم
باز علامت سوال تا حدوده زیادی برامون پیش میاد
اون 8 تا چی بودن که مظاهری لازم داره
سفته ها رو چجوری ازش پس می گرفتن
و ...
که مطمئنم تو قسمتای بعدی معلوم میشه
باز من زیاد حرف زدم؟ ):
حامی جان بریم که ببینیم تو قسمتای بعدی ایشالا چه بر سره این سفره پر فرازو نشیب در میاد
مرسی از قلمه زیبات
کتی جان یو تو
مخلصیم
( کلی گل )
سلام خدمت 2 گل گوگولی مگولی( از این شکلا که چشم یارو در اومده بیرون)
فقط ببخشین من یه کم تو فصل بهار به گرده افشانی گلها آلرژی دارم نمیتونم زیاد بهتون نزدیک شم( از این عکسا که میپره بالا پایین)
حامی جان مرسی بابت ادامه....اگه هم خیلی از اتقاد خوشت میاد یه بار دیگه حرفای نیما رو از طرف من بخون، به شرطب که به منم جواب بدی اونم متفاوت( از این عکسا که دندوناش تا بناگوش بیرونه)
راستی بابا نکنه این سورپرایزتون خود کلمه سرکاریههههه؟؟؟؟ ...د زود باشین مردم از فضولی ...چند تا مجله منتظر خبر من هستن!!!( از این عکسا که زبونش بیرونه)
موفق باشید( از این عکسا که دل و قلوه از توش میاد بیرون)
آقا فکر کنم این صفحه دیگه خیلی داره سنگین میشه زودتر باید سورپرایزه رو رو کنیم...
نیلویی:
چسوری نیلو جان؟ مرسی که دقیق خوندی و ممنون از تحلیل قشنگ و با احساست. دست رو جمله هایی میذاری که خودم هم خیلی ازشون خوشم اومد و البته بگم اکثرش هم بداهه میاد.
ممنون از حضورت.
هستی:
سلام هستی جان.. ممنونم که زحمت کشیدی برای کامنت گذاشتن با این که میدونم چقدر اولش برات سخت بوده و این سیستم هی راه نمیومده و نمیتونستی کامنت بذاری . ولی وقتی دیدم که بالاره اینتن ارو کردی واقعا ارزشش برام خیلی بیشتر شد و شرمندمون کردی.
ممنونم از حضورت و از لطفت هم متشکرم.
نیما:
نیما جان شما هم که ترکوندی .. خیلی خوشحال میشم وقتی تحلیل هات رو میخونم. خوبیش اینه که مثل بعضی ها نمیایی گیر بدی که چرا شخصیت و پیشینه و طریق به دنیا اومدن ننبه بزرگ سرایدار خونه همسایه ی شخصیت فرعی داستان بیان نشده و چهره ش گنگه.. اگرم چیزی میگی دقیقا نکته هایی رو میگی که اصل ماجرا و داستانه و به فرعیاتی که خودمون هم کاری بهش نداریم گیر نمیدی..
در رابطه با سوالت هم من منظورم گوشی خونه بوده.. حالا اگه بد رسوندم منظور رو که شرمنده دیگه. بذار به پای خامی من ;)
علی آنتی لاو:
آقا یه ذره جای اینکه هی دنبال اخبار بگردی که دو کلمه ی اسمشو نبر(از این به بعد به جای زیر و رو میگم اسمشو نبر:D ) پیدا کنی خوب یه ذره از نیما یاد بگیر تحلیل کن دیگه. از انتقاد خوشم میاد ولی به شرط اینکه خودت بگی:D شاد باشی
امین:
مرسی از حضورت امین جان. شاد باشی
حسین:
حسین آقا اینا که تا الان خوندی فعلا مقدمه بوده.. حالا اگه به هم رسیدند و رفتند سر خونه زندگیشون که پیشنهاد میدم اونوقت یه فیلم هندی هم از روش بسازیم که دیگه حل بشه. اما اینقدر امیدوار نباش . اصل مطلب مونده حالا.
خرسی:
خرسی جان حالا دیگه طلاق مد شده؟؟؟؟؟؟ آره؟؟؟؟؟؟/ مثل اینکه باید با همدست یه مشورتی بکنم یه برنامه ی خفن رو که برات چیدیم رو پیاده کنیم تا دیگه حوس این مد ها به کله ت نزنه.. وقتی که داری از پایین خفه میشی منم میام برات بای بای میکنم:d
قسمت 22 رو هم خوندم.مثل همیشه عالی بود.مخصوصا اون قسمتی که امیر یاد مهتاب افتاده بود رو عالی نوشته بودی حامی جان.
بازهم مرسی
سلام حامی جان.اختیار دارین زحمتی نیست اینهمه شما لطف میکنین و بانوشتهاتون باعث خوشحالی همه میشین وظیفه هست که تشکر کنیم.قسمت جدید هم حرف نداشت مخصوصایه قسمتی از داستان که نوشتین(یه لحظه بی اختیار یاد گذشته افتادم....باز هم به سفر رفتم سفر به دیار عشقم دیاری که فقط خرابه ای ازش باقی مونده که کهگاهی هم از گوشه و کنارش دودی بلند مشد دودی که حاصل سوختن عشقمون بود) امکان نداره کسیکه این قسمت از نوشترو میخونه غرق گذشتش نشه مخصوصا یکی مثل من که....فقط میتونم بگم با خوندن این قسمت بند بند وجودم داشت میلرزید بس که خوب گذشترو توصیف کردین ممنونم ازتون.کتی جان حالا نوبت شاهکار شما هستیم.همیشه شاد و موفق باشین من(hasty-jon)مزاحم همیشگی
خرسی:
خرسی جان شنیدم از طلاق و جدایی و اینا صحبت کردی!!! من برم با بعضیا یه صحبتی داشته باشم! بالاخره همه(!) باید ازینجور عقاید تو با خبر بشن!!
حسین:
حسین جان ممنون از حضور همیشگیت و اینکه دنبال می کنی...
هستی:
هستی عزیز از همراهی توام خیلی ممنون... و مرسی از این همه لطفی که داری...
راستی خانمی ممکنه آیدیتو دوباره بذاری من ادت کنم؟!
شدفه-مخرث:
علی جان می بینم که این اسم کلن روت موند!! خوبه! بهتم میاد:)
بعدم نه بابا این سورپرایز سرکاری نیست.. منتها کمی ناز داره طول داره تا کارش راه بیفته!!! حالا برو باز برا اینم حرف در بیار!! ببینم می تونی؟!
نیما:
نیما جان من عاشگ این تحلیلت برای قسمت 22 حامی شدم... واقعا هرچی می گی درسته... بالاخره استاده دیگه! هرچی بگی کمه..
کاوه ن م:
کاوه جان از همراهی توام ممنون...
حامی:
حامی عزیزم می خواستم بازم ازت تشکر کنم به خاطر همه ی زحمتایی که می کشی... باور کن اگر تو نبودی اصلا من نمی تونستم این کارای وبلاگو انجام بدم... ممنون که هستی و همه چی رو مدیریت می کنی...
WoW
ترکیب آهنگ با داستان یه چیزه تازه و محشر بود
داستان که تموم شد من فقط گفتم :"اینا روانین"
خیلی قشنگ بود . همه قسمت ها قشنگن ولی این یه چیزه داغونی بود.
توضیحات بیشتر رو نیما جان میدن که بهتر متوجه بشید من چی میگم ;)
بازم ممنون و متشکر
کتی عالی بود
واقعا بی نظیر بود تشکر بابت تک تک این کلمات.
این نوآوری اهنگ ابی هم که دیگه نور علی نور بود.من موندم بعضی از این نوآوری ها از کجا به ذهن شما دو نفر میرسه.
باز هم ممنون بابت قسمت 23.(البته دیگه این داستان همسفر داره تبدیل میشه به رمان همسفر.پس بگیم فصل 23 بهتره.نه؟؟)
حامی جان ما مخلصیم;)
سلام کتایون جان اومیدوارم حالتون خوب باشه به حامی عزیز هم گفتم من وظیفه خودم میدونم که به خاطر نوشتهای واقعا خوبتون همیشه تشکر کنم چون این تنها کاری هست که فعلا از دستم بر میاد.کتی و حامی عزیز هزاران بار تشکر به خاطر اینهمه زحمتی که میکشین ممنونم از هر دو غزیز.کتایون جان برای من باعث خوشحالیکه بتونم بیشتر باشماغزیز اشنا شم ایدی من(erth_angel2005)هست خوشحال میشم رابطمون بیشتر بشه.حامی جان منتظر شما هستیم.همیشه شاد باشین.)hasty_jon(
حامی:
آره قربونت حامی جون این سورپرایزرو رو کن من ه مبه یه نون و نوایی برسم(دندون تا بناگوش)
در مورد انتقاد هم ...راستش من برای اینکه از دنیای حقیقی یه مقدار دور شم میام اینجا ..اگه بخوام خیلی جدی به این خاطرات فکر کنم اون موقع دیگه اینجا برای من یه تفریح نمیشه....البته شما حق دارید که انتظار داشته باشید جدیتر به این خاطرات نگاه بشه اما واقعیتش من اصلا روحیشو ندارم که بخوام اینجا هم جدی باشم( چشمک)
کتی:
آره دیگه تازه به بابام گفتم دوباره در گوشم اذان بگه به جاش این اسم و بگه( از این عکسا که میپره بالا پایین)
بعدشم خوب تو دوباره اومدی مورد دار حرف زدییییی ... خوب اون چیه که هم ناز داره هم طول( از این عکسا که مرده از خنده)
قسمت 23:
اول یه عذرخواهیه بزرگ به خاطر اینکه من اون لینکه آهنگ رو ندیدم و بدونه آهنگ خوندمش
خدایی دفه دوم که آهنگ رو دی ال کردمو با آهنگ داستان رو می خوندم اصا یه چیزه دیگه بود
حالا میرسم به اونجاهاش
دوم یه تشکر از هر دو تون. حامی و کتی عزیز خدایی تاحالا هیچ کسیو ندیدم انقد منظم آپ کنه
همین نشون می ده که چقد به خوانندتون احترام می ذارین
- یه دستشویی برم الان میام
داشتم با خودم می گفتم ...
:))))))
خیلی باحال بود خدایی. اصا این مهتاب انگار به دنیا اومده واسه تیکه پرونی. یه جاهایی یه تیکه ها نابی میاد که خیلی فضای داستان صمیمی میشه
البته نفطه متقابلش تو قسمته حامی. داریوش هم همینطور
که نازی همونجوری که گردنش خم بود و گوشی موبایلش به گوشش چسبیده بود...
خداوکیلیییییییییی خیلی احساسات شک برانگیزه این نازی. شبانه روز 25 ساعت گوشیه دستشه. یا داره اخبار لحظه به لحظه می فرسته یا به هر حال یه جایی یه چیزی رو داره لو می ده
از ما گفتن D:
چنجا از این قسمت با یه سری جملات قشنگ تونستم یه چهره ی مهربون و چین خورده از مش کریم تو ذهنم به وجود بیارم. پیرمرد زحمت کش و مهربون. شاید برای همون صمیمی کردنه نوشته واقعا لازم باشه حضوره چنین شخصیتایی
-والا خواستم از زیره قران ردشون کنم دستمو پس زدن و گفتن خودشون مراقبه خودشونن
من شاید قبله این سکانس واقعا یه ذهنیته دیگه ای از نازی داشتم. فک می کردم دختریه که به خاطر همون مسائل سهیل فقط با خواهرش سره لجه. ولی شاید اینجا حس کردم یه دختره از خودراضی و واقعا بی تفاوت به دنیای عادیه دوروبرشه. البته نظره منه فقط
:)))) خدایی بعضی سکانسارو انقد قشنگ می نویسی کتی که آدم فک می کنه داره فیلم می بینه. مثلا اون تیکه که تو ماشین نازی و بیتا جر و بحث می کنن و بعد نوشتی بیتا دستشو به حالتی تکون داد که یعنی برو بابا
به خدا خیلی کاره قشنگیه که وقتی که دارین یه نوشته رو می خونین به مثلا فیلم تشبیه اش کنید. من شاید از قسمت 7-8 به بعد دیگه واسه هر کدوم از شخصیت ها یه بازیگرو انتخاب کرده بودم. مثلا شخصیته نازی رو وقتی خودم بش فک می کردم خیلی خندم گرفته بود. آخه اولین بازیگری که به ذهنم رسید Alexandra Breckenridge بود که تو فیلمه she's the man بازی می کرد و نقشه دوست دختره داداشه اماندا بینز رو داشت.
می گم که خیلی کاره جالبیه. حتما امتحانش کنید
از همون لحظه ی اولی که در مورد کویر نوشتی فوق العاده قشنگ به قلم کشیدیش کتی
یعنی از همون جا که تابش آفتاب بشون تلالو می داد تا همون آخری که گرمای کویر رو جای گرمای ... نوشتی. یعنی توصیفه زیباییه کویر واقعا حسیه که می تونه هم خوده آدمو تو نوشتن به آرامش برسونه هم خواننده رو
من بازم حسه شک برانگیزم گل کرد. با عکس گرفتنه نازی هم الان شک دارم. واسه چی باید از کویر و اون درخت عکس بگیره؟ D: چقد چرت می گم خدایی :))))
آفتاب چشامو می زد و باد داغ می خورد تو صورتم و حالمو منقلب می کرد
آقا اینجا یعنی یه استارت. یه فضاسازی برای پیش از وارد شدن به یه فکر. به یه خاطره. یعنی خواننده با خوندنه این جمله ها ناخودآگاه اول حس می گیره. بعد می ره خاطره و فکره مهتاب رو می خونه. نمی دونم منظورمو درست رسوندم یا نه. ولی می خوام بگم که برای نشون دادنه یه سکانس اول نورپردازیشو تنظیمه صداشو حس و حاله اون سکانس باید راستو ریست بشه. بعد شورو به فیلم برداری کنن. اینجا هم همینجوریه. کتی انقد ماهرانه اول نور و صدا رو تنظیم می کنه بعد حسه اون فکر رو به وجود میاره. بعد انگار یه تلنگر بمون می زنه و از سرسره ی خاطراته مهتاب سرمون میده به سمته پایین
به به
رفتیم تو خاطره
تو لحظاته قشنگی که دغدغه ی هر آدمیه
رفتن به خونه ی یار
نمی خوام تو این قسمت ریز بشم. چون لطفش فقط به خوندنشه و نه ریز شدن توش. باید همراهه اون سرسرهه خوندش و رفتش پایین
فقط بگم که
اون دلهره های مهتاب واسه آماده شدن. و شاید اون آرامشی که بعد از مدتی در کنار امیر بودن نصیبش شده بود. تضاده قشنگی رو واسه رفتن به خونه ی امیر به وجود آورده بود
از انتخاب لباس
تا حموم عطر
و تا بیرون رفتن از خونه و بلاخره رسیدن به خونه ی یار
شاید همه ی ما این تجربه رو داشته باشیم
قشنگه
خاطراته بیاد موندیه
قشنگتر از اون طرز بیانشونه که کتی فوق العاده زیبا نوشت
حالا داخله خونه ی امیر
دفه اول که خوندم این قسمت و همونجوری که گفتم بدونه آهنگ خوندم. ولی بازم لذت بردم. دفه ی دوم که با آهنگ خوندم روحم پر کشید خدایی
چقد امیر آرامش داشت.
آرامشش واقعا ستودنیه
فک کنم مهمترین دلیله عشقه مهتاب هم همین آرامشی بود که از در کناره امیر بودن بدست میاورد
تو تک تکه لحظه ها کتی خیلی قشنگ این آرامشو نشون داد. از بالا رفتن از پله ها. از گذاشتن گل تو گلدون و از صدای ضبظ
از تو بغل گرفتنا و حس کردنه قشنگترین لحظاته زندگی
نمی خوام زیاد حرف بزنم چون می دونم که همتون چقد خوب اون حس های قشنگ رو درک کردید
قصه ی عشق و مهتاب
کتی خیلی قشنگه آهنگه
بند بنده وجودم تشنه ی امیر بود و طلبش می کرد
اینجاست که می گن عشق به انتهاش می رسه. انتهایی که ته نداره
و این پارادوکسه عشقه که واسه همه ی آدما لذت بخشه
و یه دفهههههههه
انگار از تو یه تونله عمیقققققق
با سرعته فراوون به حال برمی گردیم
شاید اگه یه فیلم بود. مهتاب تو اونجایی که از فکر میاد بیرون قشنگترین حالت این بود که یه قطره اشک از کنار چشاش بیاد پایین و برای نشون دادنه اون جمله ی کتی که نوشته بود : دیگه فقط نشون از حسرت و نفرت داشتن. مهتاب با دستش می تونست سریع قطره اشک رو پاک کنه و به سمته ماشین بره
کتی
من اون حسه نفرت رو درک نکردم
چون تا الانه داستان جایی نخوندم که باعثه این بشه که درک کنم چرا مهتاب از امیر نفرت داره
مطمئنم واسه اون قضیه که اوله داستان حامی نوشت که امیر قرار با عشقش رو بیخیال شد و به دفتره مظاهری رفت اون حسه نفرته نمی تونسته به وجود بیاد. چون عشق چیزی نیست که به همین سادگی به نفرت تبدیل بشه. ولی مبرهنه که تو ادامه دلیله این حسی که نوشتی معلوم میشه
به دنبالش صدای هق هق بی صدای من بود که تو گلوم شکست
واییییییییییییی خداستتتتتتت. چقد قشنگ نوشتی اینو. این همونیه که من گفتم اون بالا هم می تونستی بگی
ولی تو زیباتر گفتی
اون فضای تو ماشین که دیگه تهش بود. سکوته بیتا و نازی
افتادیم رو تخت و بیهوش شدیم ...
به به
کتی جان این قسمت هم غوغا بود
یه چی فراتر از غوغا
طوفانه احساسات را میندازی تو
بازم مرسی از جفتتون
مشتاقانه منتظر ادامه هستیم هممون
( کلی گل )
ژکوند:
ممنون از لطف و تعریفت ژکوند جان!می گما وقتی می گن فلان چیز خوب بود می گیم خوبی از خودتونه! ولی حالا وقتی می گن روانی بود آدم چی باید بگه :دی؟!!!!! قربون داداچ به هرحال!!
کاوه ن م:
مرسی کاوه جان.. بابا شرمنده می کنین... :)
این نوآوری آهنگ و اینا هم بابا خیلیم نو آوری نیست! ماها همه امون با یه سری از اهنگها خاطرات داریم.. من فقط تو متن استفاده اش کردم :)
به هرحال خیلی ممنون از این همه لطف و محبتت..
هستی:
سلام عزیزم... ممنون که اینقدر مهربونی.. هیچ کس اینجا وظیفه ای نداره.. هرکسی میاد و همراهی می کنه از روی لطف خودشه...
آیدیتم اد کردم خانمی
شدفه- مخرث:
علی جان دم گوش تو تازه اذونم گفتن و اینقدر منحرف از آب درومدی؟!!! می گم نکنه اونی که اذون گفته کافر بوده :)؟
بعدم من کی گفتم اونی که ناز داره درازه؟!!! آقا جان هرچیز نازداری که دراز نیست!!! بعضی چیزا فقط ناز دارن بعضیا فقط درازن بعضیا نه ناز دارن نه درازن!!! بعضیا هم باز ناز دارن ولی کلن کوتاهن!!!! حالا تو منظورت کدومشون بود :دی؟!!!
نیما:
نیما جان داری بد عادتمون می کنیا! دیگه حالا بعد از هر قسمت اگه یه دونه ازین کامنتای بلند بالات نذاری من و حامی قهر می کنیم دیگه آپ نمی کنیم!!!
در مورد آپ کردن راستش خودمونم دوست نداریم خیلی فاصله بیفته بین قسمت ها.. هم رشته ی داستان از دست خواننده خارج می شه هم به بعضیا فرصت می ده هی فکر کنن!!!!!!
در مورد مهتاب حالا شوما با کدوم قسمتش بیشتر حال می کنی عزیزم؟!!! ما همونو سفارش بدیم زیاد کنن برات :)
در مورد شخصیت نازی هم دقیقن درست حدس زدی... تو کارای دیگه اش هم زیاد دنبال کلید حل معما نباش!!! شاید کلن اصلا خیلی ربط نداشته باشه به اصل ماجرا و فقط نشونه ای برای بیشتر شناسوندش به خواننده باشه !
ولی اون بازیگری که گفتی جای نازی تصور می کنی خیلی باحال بود.. منم خودم خیلی ازین فیلم she's the man خوشم میاد.. این دختره هم که با ادا اصولا و تیکه هاش خیلی باحاله! خصوصا اونجایی که به پسره که بهش متلک میندازه می گه grils whith the asses like min don't talk to boys withe the faces like yours!!!!!! وای یعنی این تیکه دیگه خود خداس!!!! :دی
در مورد کویر هم آره.. خود من و حامیم حسشو بیشتر دوست داشتیم.... دیگه شمال و اون طرفا نوشتن ازشون کمی تکراری شده بود...
ازین تعبیر سرسره ی خاطراتم خیلی خوشم اومد.. واقعا تعبیر قشنگ و با مسمایی بود.. البته امیدوارم به همون مقداریم این خاطرات و نوشتنشون سر باشن و راحت لیز بخورن تو مغزتون :دی!
این حس آرامش امیریم خیلی خوب درک و توصیف کردی... من خودمم با خوندن خصوصا متنای حامی همین حس بهم دست می ده از امیر و صفاتش...
و در مورد حس نفرت و اینکه درکش نکردی... این دقیقا جزو معمای اصلی این ماجراس! نبایدم درکش کنی!! تمام اتفاقات و حوادث گذشته و حال بر اساس همین حس نفرت شکل گرفتن و دارن می گیرن.... اگر می خواستی همینجا درکش کنی باید همینجا تموم می شد ماجرا! اینا چیزاییه که برای فهمیدنشون کمی دیگه صبر لازمه... تو فقط الان می دونی یه نفرت وجود داره... بگرد علتشو پیدا کن! (بابا حالا من یه چیزی گفتم! بشین سر جات بچه!!! نمی خواد بگردی!! حامی بهم گفته هی می ری سر تو سوراخ سنبه های داستان می کنی حدس می زنی!!!! :))) )
بازم ممنون از همه ی حرفا و نظرات قشنگت نیمای عزیز... پیر شی مادر :*
سلام
"حسین آقا اینا که تا الان خوندی فعلا مقدمه بوده.. حالا اگه به هم رسیدند و رفتند سر خونه زندگیشون که پیشنهاد میدم اونوقت یه فیلم هندی هم از روش بسازیم که دیگه حل بشه. اما اینقدر امیدوار نباش . اصل مطلب مونده حالا."
ما که مثل نیما اینا بلد نیستیم از این پست قشنگا بزنیم مجبوریم این وسطا شر و ور بگیم
جدی نگیر بابا
بابت این قسمت هم ممنون مثل همیشه عالی بوداااااااااااااااا
کتی جان قسمت بیست و سه مرسی
شاد و سلامت باشید
سلااااااااااااممممممممم....
بعد دو هفته ای اومدم....
چطورین؟؟؟؟
هنوز داستانو نخوندم فقط دارم قسمتارو دانلود میکنم
خوش باشید تا من برم بخونم
من یه دونه از این آیدی ها درست کرده بودم یه بارم نظر گذاشتم ولی رمزشو یادم رفته ):
چه جوری دوباره رمزو ÷یدا کنم؟؟؟
خوش باشید..
کاوه87
مرسی حامی جان بابت قسمت جدید.
میگم این مهتاب و داریوش(امیر) الان دیگه یک قدم با هم فاصله دارند ولی فکر کنم تو و کتی نمیذادین این دو تا بهم برسن.آخه چیکارشون دارین که همش از هم دورشون میکنید.
ولی از شوخی گذشته این قسمت هم پیرو بقیه فصلها عالی بود مخصوصا بخشی که امیر دوباره رفت تو گذشته و ماجرای خونه اش و تولد و...
اینقدر قشنگ نوشته بودی که منم ناخودآگاه گردنبندم رو گرفتم تو دهنم.:)) البته مال من پلاک نداشت فقط زنجیر بود:))
بازهم مرسی حامی جان...
کتی خانم ببینم شما بالاخره میتونی مهتاب و داریوش رو بهم برسونی یا نه!!!
منتظر قسمت بعدی هستم.
کاوه
سلام...
بالاخره خوندم داستانارو.....ایول دمتون گرم هر دو
منتظر بقیه اش هستیم
کاوه87
کاوه (ن.م)
احوال کاوه خان گل. خوبی؟
مرسی از همراهی و لطفت عزیز..
بعدشم من و کتی وایسادیم بالاسر این دو تا که کلا هر وقت بخواند به هم برسند با چماخ بی افتیم به جونشون که نرسند.:دی حالا یه وقتم دیدی رسیدند :دی. خدا رو چه دیدی. بالاخره هویجوری که نمیشه.
هستی:
سلام هستی جان. ممنونم که از هم لطف داشتی و حست رو نسبت به داستان هم خیلی قشنگ بیان کردی.. موفق باشی
ژکوند:
ژکوند جان به قول کتی روانی از خودتونه:D البته شوخیه.. مرسی از محبتت
شاد باشی.
علی شدفه مخرت:
علی جان منم شوخی میکردم بابا.. اصولا من خودم خیلی جدی نیستم. البته خیلی.!!
در مورد سورپرایز هم باید بگم که امشب دیگه از مشکلات کامنت دونی راحت میشیم. حالا خودتون ببینید.
نیما:
نیما جان مرسی از لطفی که باز هم داشتی. راستش اینجا اینقدر سنگین شده که ترجیح میدم کوتاه بنویسم. حالا توی اون سورپرایز دیگه از امشب راحت تر مینویسیم و جواب میدیم.
حسین:
حسین جان شما خیلی هم خوب میگی عزیز. من دارم شوخی میکنم بابا. راستی فکر کنم دوباره بتونی پستهای منو تحریف کنی:D
کاوه هشتاد و هفت:
احوال داماد فراری.. اینورا.. مرسی از لطفت مثل همیشه
آیدیت رو هم فکر کنم باید اعلام کنی که پست گم شده تا به میلی که دادی بفرستند. اگه پس میلت رو هم فراموش کردی که بیخیالش. کلا بدو زنبیل بذار برای آیدی توی یه جای دیگه:D
کتی:
آره بابا اذان گفتن اینه بساطم....اصلا فکرشو بکن اگه در گوشم جنیفر میذاشتن چی میشدددددد( از این شکلکا که میپره بالا کلش میخوره به سقف میاد پایین نمیدونی تا کجا میره....)
در مورد اون گزینه ها هم یه گزینه رو نگفتی : اتاق تمساح ها
حامی:
خوب دیگه ببینیم چی کار میکنی امشب دیگه حامی جون...ما منتظر سورپریز هستیم هیچ جا نمیریم همین جا هستیم
سلام کتایون و حامی عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه من یه چند روز بود کارام بحدی زیاد بود وقت نداشتم امروز اومدم و 2 قسمت اخر همسفرو خوندم مثل همیشه عالی بود هم از حامی عزیز هم از کتایون عزیز بابت 2قسمت اخر تشکر میکنم.کتی جان ممنونم که ایدیمو اد کردی باعث افتخار که با عزیزی جون شما و حامی اشنا شدم.برای هر دو عزیز ارزوی بهترین لحظات رو دارم همیشه شاد باشید.
salam
man ham belakhare tonestam nazar bedam
Salam kati , salam hami omidvaram hamishe movafagh bashid
hamsafar ham dare khob pish mire
http://www.irankorea.com/ghalamsara/ghalamsara-about6-0-asc-0.html
سلام آوا جان.. خوبی؟
مرسی از اینکه نظر دادی.. این آدرسی که بالا گذاشتم هم برای فرومه بیایی اونجا که دیگخ بدون مشکل و راحت هم میتونی نظر بدی
ممنون از حضورت
شاد باشی
سلام
حامی گفت : می تونم اینجا پیشبینی کنم.راستش بیشتر تمایلم پیشبینی نیست.بیشتر ابراز چیزیه که دوست دارم اتفاق بیفته!
فکر می کنم این داستان مث داستان آخر کتی (ایدز) نمی تونه آخر خوبی داشته باشه!بهترین اتفاقی که می تونه برا امیر رخ بده خود کشیه!! چون مهتاب اگه زنده بمونه تحت هیچ شرایطی ساکت نمی شینه!!! حتی به قیمت عزیزترینش!ولی در مورد مهتاب من فکر می کنم مهتاب باید بابت خودسریش و سرپیچی از نطر باباش باید تاوان پی بده(که نکته آموزنده داشته باشه!!!قصه های خوب برای بچه های خوب)!!!! و من فکر می کنم بد نیست یه دور بهش تجاوز بشه!!!(شرمنده کتی جان 000ما مخلصتیم دربست)
ارسال یک نظر